منظره ای از یک رویای افیونی

 

چند روزیه که فکرش از سرم بیرون نمیره یعنی فکرش که نه نقشش فراموشم نمیشه دفعه اولی که کشفش کردم حدود نیم ساعت همینجوری بهش خیره شدم، دلم نمیخواست چشم ازش بردارم یعنی فکر میکردم اگه نگاهمو ازش بردارم قراره ناپدید بشه اصلا اولش فکر میکرد چشمام تار شده یا شیشه عینکم زیادی کثیفه فکر میکردم یه خوابه یه تصویر وسط هوا و زمین که بر حسب تصادف جلوی چشم من قرار گرفته..

بالاخره دل رو به دریا زدم و  ازش چشم برداشتم، آخه دیدم تا ابد که نمیشه اونجا نشست و بهش خیره شد. واسه یه لحظه چشمامو بستم. بعد عینکم رو برداشتم و چشمامو مالیدم شیشه عینکم رو هم با گوشه پیرهنم تمیز کردم، بعد با هزار بیم و امید یه بار دیگه به همون نقطه ای که برای بار اول دیده بودمش نگاه کردم لحظه اول ندیدمش ولی به دلم ترس راه ندادم یکم چشمامو تنگ و گشاد کردم یه چند باری پلک زدم و سرم رو یک مقدار عقب و جلو کردم تا بالاخره به همون وضوح بار اول دیدمش... با همون شکوه و عظمت به همون زیبایی....

اما این دفعه اون شوق و ذوقی که موقع کشفش داشتم زیاد پر رنگ نبود، آخه سریع یاد ”بوف کور“ مرحوم هدایت افتادم همونجا که برای آوردن "شراب کهنه توی طاقچه" برای پذیرایی ازعموش که سر زده به خونش اومده سر طاقچه میره و چشمش به اون "سوراخ هواخور رف" و اون منظره کذا میافته... آره دقیقا همون حس... که البته برای بیانش باید به همون کلمات هدایت بسنده کرد…"منظره ای از یک رویای افیونی"…

 

خلاصه الان چند روزیه که هر دفعه میرم "اون تو" این تصویر جلوی چشممه . همین روزاست که برم سر وقتش و تک تک خطوطش رو با ماژیک پر رنگ کنم فقط حیف که این "کاشی" خوش نقش و خال توی دستشویی خونمون به کار رفته هر چند اگه هر جای دیگه ای بود فرصت این همه خیره شدن بهش و حتی کشف کردن این تصویر ناب افیونی ورای پیچ و تاب خطوطش رو نداشتم…

 

پی نوشت۱: این روزها دارم  یه باغچه شیشه ای پر از کاکتوسهای خوشگل  درست میکنم همین امروز فرداست که عملیات کشت و بهره برداری به پایان برسه اگه چیز قشنگی از آب در اومد دستور ساختش به اضافه عکسهای مراحل ساخت و تکمیلش رو واستون تو وبلاگ میذارم چند تا پروژه کشاورزی دیگه هم هست که اخبارش متعاقبا خدمت دوستان ارائه خواهد شد.(:دی)

 

پی نوشت۲: یه نقد طولانی و مفصل از نامه رییس جمهور محترم خطاب به رییس جمهور امریکا در دست تحریر داشتم چون وسطهای کار دیدم داره زیادی انتقاداتم بالا میگیره و جرات گذاشتنش تو وبلاگ رو ندارم و به جز اینجا مطلبم مشتری دیگری برای ارائه نخواهد داشت همونجا منصرف شدم ولی الحق و والانصاف... بی خیال بابا ما که حرف نزدیم این چند کلمه رو هم رو نمیگیم...

 

پی نوشت۳: برای سلامتی ماهی قرمز توی تنگ دوست عزیزمون دعا میکنیم (البته اگر خدای نکرده تا الان ..)

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :