بی خیالی

داشتم به این فکر میکردم که اگر قرار بود شغل من روزنامه نگاری یا نوشتن به هر عنوانی باشه تا الان حتما باید از کارم اخراج میشدم، یا لا اقل یک اخطار جدی از کارفرمام دریافت میکردم آخه بد جوری کوری طبع نوشتنم داره مزمن میشه البته به قول یه دوست بلاگر " وبلاگ نویسی یعنی اینکه "هر وقت عشقت کشید وبلاگت را به روز کنی و هیچ کسی نتواند یخه ات را بگیرد که تا به حال کجا بودی"البته باید اعتراف کنم که من عمرا بتونم مثل این دوست بلاگرمون بی خیالی طی کنم و لی خوب با خودم هم که فکر میکنم میبینم پر بی راه نمیگه ایشون...

 

اصلا میدونین چیه الان که فکر میکنم میبینم این دوست بلاگرمون سخن از زبان ما میگوید... حالا صرفا وبلاگ نویسی رو عرض نمیکنم چون که این قصه بی خیالی های ما سر دراز دارد... حتما می پرسید چطور مگه؟... خوب باشه الان خدمتتون عرض میکنم.. یه نمونه جزئیش اینه که الان چند روزیه نمره هامو گرفتم حس ندارم چهار تا ضرب و تقسیم کنم ببینم این معدل لعنتیمون چند میشه.. میدونید اصلا نقل بی حوصلگی هم نیستا صحبت صحبت بی خیالیه مفرطه...

 

یا یه مورد دیگه اینکه الان یک هفتس از پایان امتحانام گذشته هنوز تکلیفمو با کارم مشخص نکردم.. اصلا نمیدونم قراره دیگه سر کا ر برم یا نرم یه کار جدید هم بهم پیشنهاد شده که هر چی فکر میکنم میبینم دل و دماغ آشنا شدن با کار و مخیط و آدمهای تازه رو ندارم. حالا اصلا مگه این کار قبلی چه گلی به سرمون زده که کار جدید بخواد بزنه....والا..

 

و اما بیخیالی در عرصه دانشگاهی... نمیدونم دیروز بود پریروز بود یا پس پریروز که رفتم دانشگاه واسه یه کار جزیی (نمره گرفتن از اساتید؟..؟ نه بابا کار ما نیست.. اصلا یعنی خوشم نمیاد..) بعد یهویی استاد مشاورمو دیدم.. شروع کردیم به سلام و احوالپرسی  و از هردری سخنی تا اینکه بهم گفت فلانی برگه های امتحانیتو که می خوندم دیدم ماشالا هم مرتب و منظم مینوسی هم استراکچرت قویه هم مطلبو خوب فهمیدی و ...  تو دلم گفتم خوووب؟ اینو بعد از 6 ترم تازه الان کشف کردی؟...بعد دیگه شروع کرد به تشویق که آره یکم بیشتر سرت به درست باشه خیلی بهتره و امید دارم بهت واسه  امتحان فوق و اگه یکم مطالعتو بیشتر کنی فلان میشه و فلام کتابو تابستون بخون بهمان میشه و... اما من از همه دنیا بی خبرِ بی خیالِ شوت فکر کنم چنان عکس العمل یخی از خودم به نمایش گذاشتم که بنده خدا حتما توی دلش هزار بار خودش رو لعنت و نفرین کرده که مارو باش روی دیوار کی یادگاری نوشتیم و واسه چه کسی کاسه داغتر از آش شدیم..

 

حکایت تار عنکبوت بستن جیبهام و خوردن کفگیرم به ته دیک و همچنان خرج کردن و خرج کردن و خرج کردن هم هر چند حکایت جدیدی نیست اما تازه فهمیدم توی ردیف همون اثرات بی خیالی قرار میگیره..

 

خودم که مطمئنم همین روزا با یک کشیده محکم و جانانه از این خواب غفلت و بی خیالی بیدار خواهم شد... فقط امیدوارم شدتش  تنها در حد بیدار شدن باشه و نه بیشتر... که جز این باشه خسارتش جبران ناپذیر خواهد بود...

 

پی نوشت: در خبرها خوندم یکی از روزنامه نگاران شهرستانی رو به خاطر به اصطلاح جرائم مطبوعاتی از کلیه حقوق اجتماعی محکوم کردن... به نظر شما از این مضحک تر هم ممکنه؟ ایرانی؟ حقوق شهروندی؟؟؟!!!


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :