پستچه به دو نرسیده پست شد!

 

 

امروز پشت کامپیوتر نشسته بودم و سخت مشغول کارام بودم که یهو با صدای نعره جناب رییس از جا پریدم....

رییس: عرفاااااااااااااااااااااااااااان

من: بعله آقای رییس! طوری شده؟ (توی دلم: باز چی شده؟ نکنه بازم دسته گل به آب دادم!)

رییس: این ایمیلتو همین الان چک کن برات یه چیز فرستادم!

من: چشم رییس الان! (توی دلم: گاومون زایید!!)

ایمیل رو که باز کردم دیدم واسم اینو فرستاده!  ملاحظه بفرمایید!

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه...
غوله
میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجه اخلاقی: اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

 

پی نوشت 1:منی که دکترای آسفالت ندارم، تا به حال استاد دانشگاه و استاندار و شهردار یک شهر چندین میلیون نفری هم نبودم، چهل و چند سال هم از خدا عمر نگرفتم مهمتر از همه رئیس جمهور یک کشور با کهنترین تاریخ تمدن با هفتاد میلیون جمعیت هم نیستم میدونم که وقتی یک بار برای یکی نامه نوشتم و هیچ جوابی ازش بدستم نرسید و پیش عالم و آدم یا اصلا حداقلش پیش وجدان خودم کنف شدم دیگه با اون لحن و سبک سیاق و با اون خط فکر قبلی دست به نامه نگاری برای این و اون نزنم. اما انگار این مردک(!!!!) همه چیز دارد الا آنچه درباب داشتن و نداشتنش گویند: «آنان که دارند چه ندارند و آنان که ندارند چه دارند»

 

پی نوشت 2: از لطف همتون به خاطر اظهار نظرهای پر مهرتون راجع به پی نوشت سوم پست قبل ممنونم به خصوص اونهایی که مواضع پر مهرشون رو  تاکید هم کردند.

 

پی نوشت 3:میخوام بدونم  نظرتون درباره این دو بیت چیه؟ به این سرنوشت محتومی که در این ابیات مستتره اعتقاد دارید؟

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو دردلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند وآیند و تو همچنان که هستی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :