کفشهایم پیدا شد!

.

امروز رفته بودم کتابفروشی توی قفسه کتابهای تاریخی چشمم افتاد به کتاب خاطرات شعبان جعفری فروشنده رو صدا زدم و ازش پرسیدم :

 این کتاب قبلا اینجا نبود... تازه آوردینش؟

فروشنده: آره...

(فهمیدم اهل بیزینسه و کار بلد...)

من: کسی هم خریده...

فروشنده: بذار نگاه کنم... آره یه نفر!..

من: فقط یه نفر ؟؟؟.. (توی دلم: تیرت به سنگ خورد..)

فروشنده: آره فقط یک نفر!

البته هفت- هشت نفری هم سراغش رو گرفتن اما نخریدن!...

من: جدا؟!!..

خوب پس حالا شد هشت- نه نفر...

 

 

پی نوشت: فردا دارم بعد از عمری میرم سفر.. یعنی میریم سفر.. اونم با خانواده مربوطه! نمیدونم خوش میگذره یا نه! تنها چیزی که باید ازش دل بکنم توی این مدت همین قاب سفید وبلاگمه وگرنه هر چه که فکر میکنم دل خوشی دیگه ای توی این خونه و این شهر  ندارم که به خاطرش برای برگشتن بی تاب باشم...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :