ازت بدم میاد ...

نشستم توی خونه،  کسی خونه نیست، همه رفتن بیرون، هر کسی پی کار خودش،  قبلش ازم میپرسن تو نمیای بریم؟ جواب میدم:  میام!...  نمیام....! بیام؟ ولش کن نمیام... نه تو خونه کاری واسه انجام دادن دارم نه بیرون از خونه... دیشب پاییز رو پشت پنجره اتاقم دیدمش.. صداش مثل همیشه بود..گرفته و زیر.. هیچ فرقی نکرده بود، اومده بود با یه کوله بار غم و غصه، یه بغل خش خش و یه خروار مرگ...مثل همیشه!

 

 صبحی که تو وبلاگستان چرخ میزدم همه دربارش نوشته بودن، کلی قربون صدقش رفته بودن، حسابی تحویلش گرفته بودن و از خش خشای گوش نواز و ابرای تو در توش تعریف کرده بودن. اومده بود پشت پنجره اتاقم واسه منم عشوه گری میکرد، فکر میکرد اینجا هم بعله!!! بهش گفتم  اینجا خبری نیست از پشت پنجره اتاقم هم برو گمشو.. ازت بدم میاد عفریته ی .....

 

هر دفعه میاد برام یه عالمه سوغات میاره.. یکی از یکی شوم تر... یه آلرژی مهلک که منفعتش تنها برای سهامدارای کارخانجات تولیدی دستمال کاغذیه، یه خروار درس و مشق و یه کیف پر از دیکشنری و کتاب و دفتر که باید هر روز از این کلاس به اون کلاس بکشمشون... از سوغاتیاش که بگذریم لا مذهب قدم نحسی هم داره، هنوز قدم پشت در خونمون نذاشته گیاه رونده های جلو نورگیر شروع میکنن به زرد شدن... کاکتوسکهام انگار منجمد میشن...  

بهش میگم آخه ناکس با رنگ آسمون دیگه چیکار داری؟  جواب میده.. خش خش هو هو هو.... منظورش رو که میفهمید؟ آره آره خودشه پس دیگه نیاز به ترجمه نیست...

.

لباس تابستون هام .. فکرشو بکنید تازه بابت خریدشون کلی پول داده بودم...

.

پستم داره زیادی آبکی میشه؟ بار فرهنگیش خیلی پایینه؟.. خیلی خوب بابا الان درستش میکنم...

دارم دو تا کتاب رو به صورت همزمان میخونم.. زنده ام که روایت کنم (مارکز) و آبشالوم آبشالوم (فاکنر) ترجمه این آخری بد جوری داره آزارم میده، ترجمش از صالح حسینیه قبلا هم 1984 جرج اورول رو با ترجمه ایشون نیمه کاره رها کرده بودم اما انگار این تجربه برام کافی نبود... تو رو خدا یکی پیدا بشه به این آقا بگه! آقا جون جمله وقتی طولش از چهل سانتیمتر بیشتر میشه حداقل به یه فعل نیاز داره... دارم درباره آین آقای حسینی یه سری جستجو انجام میدن.. ظاهرا ایشون استاد زبان انگلیسی در دانشگاه اهواز و  و شصت و چند ساله هستند، در چندین مقاله از ایشون به عنوان یکی از برجسته ترین مترجمان معاصر یاد شده.. خوب بنابراین یه کم ترمزم رو میکشم...

.

زیادی حرف زدم دلم هم گرفته این صدای ضجه مراسم روزه خوانی محل هم دلم رو ریش کرده برم ببینم این جناب ام پی تری پلیر با ماکسیمم والیوم میتونه برای کاری کنه!!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :