پرپوچ

 

نه مثل اینکه چاره ای نیست.. باید بنویسم.. اما نمیدونم چی؟... شایعات داره پشت سرم زیاد میشه... حقیقتش چندین بار تو این مدت واسه نوشتن دست به کیبورد شدم اما با خودم که فکر میکنم میبینم حرف تازه ای واسه گفتن ندارم. سفره دلم رو هر جا که باز بکنم اغذیش چیزی جز شکایت از کار کردن و درس خوندن توأمان و شلوغی اوضاع نیست.

.

.

.

بفرمایید.. اینم از پست امروز.. همین الان باهام تماس گرفتن که باید یه سر به بانک بزنم...بعدم کلاس...

.

.

.

میخواستم راجع به یه موضوعی مطلب بنویسم.. اما حالا که فرصت نیست فقط تم کلیشو مینویسم و... بدرود 

 

"سخت ترین لحظه های عمرم اون زمانیست که باید برای یکی ثابت کنم ماست سفیده اما استدلالم به خوردش نمیره!"

لطفا
برای این پست کامنت ندین.. ارزش نداره!..

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :