امشب

.

شکایت دارم از ثانیه ها، ثانیه های ملونِ مکٌار، که گاهِ انتظار گویی غرقه در سنگین ترین خوابها هستند و به هنگام سرمستی گوی سبقت از هم میربایند. شکایت دارم از این نگاه های سنگین که قامت سلسله جبالی بس کهن را به پلک بر هم زدنی خمیده میسازند. شکوه از این دیوارهای سنگیِ فرصتها که لحظه به لحظه در تکاپوی نزدیکی اند و ثانیه به ثانیه عرصه بر ما تنگتر و تنگتر میکنند. گله دارم از این سازهای مبتذل که هر نغمه میسرایند الا آوای همساز با دل ما را... از  سنگ و ساعت و ساز چه نالم که همه قربانیان اراده محتوم این روزگار غدارند، شکایت ار برم به قلب گوشتین و خونین همنوع باید بردن... هزار آه و فغان لیک، که در این زمانه دغل، دل گوشتین و خونین هم همچو سنگ میشود و محکوم جبر جمادات... هزار آه و فغان... هزار...

.

.

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگســـازی

نــه به انتظـــار یــــــــاری نـــــه ز یـــار انتظـــــــاری

. 

غـــم اگـــر به کــــــــوه گویـــــم، بگریـــزد و بریـــــزد

که دگـــر بدین گرانــــــی، نتــــوان کشیــــد بـــاری

 .

سحرم کشیده خنجر، که چرا شبت نکشته است

تو بکــش که تا نیـــافتد دگــــــرم به شـب گـــذاری

. 

نه چـنـــان شکست پشتـــم که دوبــاره سر برآرم

منــــم آن درخت پیـــــری که نداشت برگ وبـــاری

.

.

بشنوید

.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :