اعتراف ميکنم پس هستم...

بازیمون گرفته، اونم توی وبلاگستان، یه بازی مهیج و لذت بخش، بازی ای که تا همین الانشم کلی تو وبلاگستان فراگیر شده. قضیه چیه؟ خوب خدمت اون دسته از دوستان که هنوز از این بازی اطلاعی ندارن عرض میکنم. راستش اسم اوریجنال این بازی به روایت مخترعش "یلدا در وبلاگستانه" اما من اسمش رو گذاشتم "اعتراف بازی"، "کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه... "

.

خلاصه یه بازی کاملا مهیج و لذت بخش برای من که اینطوره، از لذت خوندن اعترافات دوستان تا لذت اعتراف کردن و دعوت به اعتراف شدن وبالاخره دعوت به اعتراف کردن...

.

خوب بریم سراغ بازی.. البته قبلش باید از دوستانی که لطف کردند و منو به این بازی دعوت کردن تشکر کنم. آن کس که نداند – گلتن – کوچه باغ آرزو و ستاره شمالی متشکرم...

.

و اما اعترافات...

.

۱. اگه خودمو بکشم اشکم در نمیاد مگر در مواردی که هر چند سال یکبار با بابا جون گفتمان میکنم، البته این گفتمان الزاما نباید محتوی مضامین تراژیک یا خشن باشه،  حین گفتمان همینطورخیلی بی دلیل و بی بدیل و عین یک موجود علیل درست مثل ابر بهار گریم میگیره بدون کمترین فشار و دردسر به همین راحتی.. به همین خوشمزگی...

 

۲. آدم فوق العاده غیرتی ای هستم، بعضی وقتها وقتی خودم به این نقیصه اخلاقیم فکر میکنم خجالت میکشم. البته برای اطرافیانم که مشمول بروز غیرت مهار نشدم میشن زیاد هم دردسر ساز نیستم چون شدیدا این احساس رو در خودم سرکوب میکنم اما باید اعتراف کنم فشار ناجوری رو از این بابت متحمل میشم.

 

۳. هر از گاهی شعر میگم البته نه شعر نو، و بعضی مواقع خوندن شعرای خودم حس خودشیفتگی مفرط رو درم به شدت به قلیان در میاره یعنی بعد از سرودن مثلا یک غزل مقادیر متنابهی باد درنواحی میانی گردنم جمع میشه، دستام به طرز محسوسی از بدنم فاصله میگیره و سرم هم مقداری بالاتر از حالت عادی قرار میگیره خلاصه بگم احساسی شبیه به لحظه افتادن از دماغ فیل...

 

۴. چند اعتراف درسی: هیچ وقت رتبه واقعی کنکورم رو به هیچکس نگفتم، اینقدر در این مورد به این و اون دروغ گفتم که خودم هم باورم شده... بدترین نمره دوران دبیرستانم نمره 12 از درس هندسه بود اون هم توی سال دوم و در دوران دانشگاه هم درس انقلاب اسلامی رو با افتخار هر چه تمام و ما نمره هفت و نیم مردود شدم..

 

۵. آدم فوق العاده خیال بافی هستم، و تمایل زیادی برای عرضه این خیالپردازی در قالب دروغهای شاخدار و متحیرالعقول دارم، اما خوشبختانه مدتیه تونستم بروز این حس رو کنترل کنم اما خوب از شر خیال پردازی کاذب در امان نیستم هنوز..

این هم 5 نفری که مایلم اعترافاتشون رو بشنوم...

شیمافارنهایت 1979سفرنامه الکترونیک -  بی سرزمین تر از بادشهر سنگستان

پی نوشت1: میبخشید اگه قبلش نرسیدم با همتون برای شرکت در بازی هماهنگ کنم. حتما دعوتم رو قبول میکنید.

.

پی نوشت2: یه نفر منو به این بازی دعوت کرد ولی من دعوتش رو رد کردم و در نتیجه اون عملم به یک فاجعه شوم دچار شدم. الان دلم میخواد ازش عذر خواهی کنم.. میدونم تا الان هم منو بخشیده. من هم که به سزای عملم (بلکه اعمالم) رسیدم، شما فکر کنید یه پست پر و پیمون بنویسی محتوی اعترافات رنگ به رنگ و یه عالمه لینک و متعلقات بعد یک دفعه کامپیوتر لعنتی بی هوا ریست بشه و تو مجبور بشی همه کا رو از اول انجام بدی.. فاجع ازاین شوم تر؟ تاوان گناه از این سنگینتر؟...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
تگ ها :