دوران خاکستری با کلی تاخیر

تا کجا بار غـــــــــم خویش به دنبال کشــــیـم؟

تا به کی خط سیه بر در و دیــــــــوار کشیــم؟

 

به کدامیـــــن گنهــــی گوشه غــــزلت گیریـم؟

دست از ترس کدامین گنه از یـــــار کشـــیـم؟

 

بس نبود آن مه تابان که سپردی به خسـوف؟

آفتاب خمش از بهر چه بر بوم دگربار کشیـم؟

 

وادی امن و نسیـــــــم خوش موعودش کـــو؟

تا به کی حسرت آن مرز گهــربار کشیـــــــم؟

 

چه شد آن دولت عـــدلی که نویـــدش دادی؟

تا به کی جور و ستم از در و دربار کشیـــــم؟

 

دیر سالی ست که در حســـرت آن  یار مهین

آمده جــــان بــــه لب و پیـکر بیمــــار کشیـــم

 

عکس او چون بزدودیــــم ز قاب دل خویـــــش

بعد از آن هر خط و نقشی، کدر و تــار کشیم

 

 

.

گر که تقدیر چنیـن باشد و قسمت این سان

ســزد ار دســت از این زنـدگـی زار کشیـــــم

 

 

.

ور نــه گردیـــم بــه گـــرد ســر آن لعـبت نـاب

گرد او حلقه حب،  چون خـط پرگــار کشیـــم

 

.

پی نوشت نخست: این ابیات روتوی برهه ای از زمان گفتم که خودم اسمش رو " دوران خاکستری" می گذارم و خوشبختانه الان موضوعیتش رو از دست داده..

 

پی نوشت دوم: اگه این چند مدت دیربه دیر نوشتم یا نا منظم بهتون سر زدم دلیلش تغییر برنامه فشرده درسی و کاریم بود که اگر چه هنوز فشردگیش به قوت خود باقیست اما دارم کم کم بهش عادت میکنم بنابراین پیشبینی میکنم من-بعد زود به زود بنویسم و بخونمتون.

 

پی نوشت سوم: این حال و هوای پاوز ( اا ) تقریبا توی همون تاریخ نگارشش یا نهایتا یک هفته بعد از اون با من بود و الان دیگه خوشبختانه به اون شدت بهش فکر نمیکنم. فعلا زندگی اسلو موشن رو تجربه میکنیم و کم و بیش لذت میبریم از اون.

 

پی نوشت آخر: ممنون از همتون که با زبون خوش، تهدید، بی محلی، قربون صدقه و .. منو دوباره مجاب به نوشتن کردید. لذت بردن از نوشتن رو مدیون تک تکتون هستم. بازم ممنون

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :