شوخی نوروزی با وبلاگستان

.

خیلی وقته که دلم میخواد با بچه های وبلاگستان شوخی کنم (یعنی با دستمایه ی طنز به سبک خودشون مطلب بنویسم) و باید اعتراف کنم بارها در برابر این وسوسه خودم رو کنترل کردم اما حس میکینم دیگه نمیتونم دست دست کنم و باید تا سال تموم نشده هر طور که هست عقده گشایی کنم، البته دو تا  مسافرت برنامه ریزی نشده و مقادیر کمی تنبلی و دردسر های قبل از عید هم مزید بر علت شد که نتونم اون طور که همیشه رویاشو در سر پرورونده بودم فعل تقلید رو صرف کنم. بنابر این مجبور شدم تقلید از یه سری از وبلاگها رو به موعد دیگه ای محول کنم (خدمت همتون میرسم تک تک) و یه عده رو هم نیمه کاره رها کنم!

 

 

 

با وجود اینکه  قبل از پابلیش کردن این پست با چند نفری راجع به این موضوع هماهنگ کرده بودم اما خوب امیدوارم بقیه ای که فرصت نکردم قبلا ازشون کسب اجازه کنم منو ببخشند و از این شوخی رنجیده خاطر نشند. البته خودم هم سعی کردم تا جای ممکن جانب احتیاط رو در این زمینه رعایت کنم تا خدای نکرده کسی رو از خودم نرنجونم!


 

 

آنکس که نداند

 

1-

.

صبح سه شنبه است . سرم به شدت درد میکنه اما انگار دردش رو هیچ حس نمیکنم، حمید ساعت دو آمد بهش سفارش استامینوفن کدئین دادم، دخترک دو دقیقه قبلش ازم پرسیده بود که عصر برای نهار کجا میریم، هنوز بهش جواب ندادم اما. دردی خفیف در زانوی چپم حس میکنم شاید به خاطر اون خواب دیشب بود، فکرش هم هنوز آزارم میدهد، حمید دوباره برای همون پروژه قبلی به لواسان خواهد رفت و باز هم من و خانم همکارمون توی شرکت تنها خواهیم ماند و من دوباره آهنگهای سوسا رو که مادر دوست صمیمی دخترک بهم داده رو با صدای بلند گوش خواهم داد.

.

2-

.

این روزها

پنجره

باغ را

در

گوش من

زمزمه

میکند

آه

 

 

 

 

 


 

 

 

 تجربه‌ی تازه

 

 

" از 1 تا 176"

 

1-

مرده اش را انگار

کرکسکان گرسنه

بر بالای دیوار بلند هم

تنها نمیگذارند..

 

 

2-

خودت را بکش آن طرف

بو می دهی

اه

 

3-

پلاک جدیدم نمیداند

زین پس

پایش باز میشود به..

اداره بیمه و

راهنمایی رانندگی و

دادگاه تصادفات و

کلانتری و

بزرگراه منتهی به خانه ات

 

4-

 

طنین صدایت

حتی

از پخش اتومبیلم هم

مرا مجذوب میکند

(بومممممممم)

اوه

این طنین صدای توست؟

؟

 لعنتی

باز هم تصادف!!

 

176-

یوگا

یونگ

گنگ

دانگ

پودونگ

باز هم

کلمه عبور را..

فراموش کردام گویا

 

  نوشته شد در کله ی سحر به وسیله ی فریبا

     
     
 

با دستان یخ زده ام مینویسم

"تو که نیستی

سردی آیس پک هم

 به سرمای دستانم نمیرسد"

خطش میزنم

مچاله اش میکنم

پاره پاره اش میکنم

میسوزانمش

خاکسترش را در آب میریزم..

آب را می جوشانم

بخارش را منجمد میکنم..

اوه انجماد...

یاد آیس پک افتادم!

 

 

 

گل تن

-.-.-.-.-

 

شنبه نوزده ُم اسفند ماه ِ هشتاد و پنج

 

روزسه میلیون و نهصد و بیست و پنج هزار و چهار صد وچهل ُ م

 

بر صندلی نشسته زنی چو بر تخت زرنگار

رخشنده و وزین و زمین صاف و مرمرین

و آیینه – تابناک و استوار بر پایه های مزین به شاخ تاک

که از پشت شاخ و خوشهء پربار چشم یک کوپیدون زرین دید  می زند،

(و آن دیگری، پوشیده چشم زیر بال) –

انوار چلچراغ هفت شاخه را

بر روی میز انعکاس دو چندان می بخشد و تلألوء جواهرات شاهوار

که از یکی، دو مِجری مخمل بر می خیزد با نور چلچراغ می آمیزد. 

 

*دراین قطعه سعی کرده ام با پیش درآمدی نسبتن  طولانی به وصف شکوه و آراستگی  تزئینات منزلی بپردازم که گویی در آن زنی با معشوق ش خلوت کرده است، اما جملاتی که در این توصیف ازآنها استفاده میکنم به ضرورت  از لحاظ نحوی پیچیده و به گونه ای افراطی فاخر هستند و دلالت بر نگره ی طنزآلود و طعنه آمیز راوی به تجملات زائد و بی اعتباری دارند که طبقه ی اشرافی رو به زوال اروپا در آغازه قرن بیستم در آن تسلای خاطری می جس تند و از طریق آن در پی ابقای ِ اصالت طبقاتی  شان بودند. با ادامه ی این قطعه و نمایان شدن تشویش و درماندگی زن و مرگ اندیشی و نومیدی مرد (که صبغه ای نیز از شخصیت تایریزیاس در آن متجلی است) نگاه تحقیر آمیز راوی و چرایی ِ زبان پرُطمُطمراق وی توجیه می شود.

 

 

 

فارنهایت 1979

خیلی وقته از لازانیا بیخبرم آخرین بار وقتی دیدمش که میم داشت خودشو واسه سفر آماده میکرد، همیشه اون قیافش حالم رو به هم میزنه، بهش میگم دوست دارم وقتی با هم میریم کافه کراوات بزنی و کتاب شعرت رو هم همراه بیاری، درست مثل آقای ت (دسته دار)،یادمه اون روز که رفتیم کافه منم کتاب قارچ شناسی لعنتی رو با خودم آورده بودم، داشتم اون قسمت صکث قارچها رو می خوندم که یهو ص تلفت زد، به ت گفتم یه دقیقه این سیگار برگ منو نگه دار تا من جواب این رو بدم.. میم بود، میم عزیزم،بهش گفتم: میم جونم درسته که ازت دورم ولی هنوز هم طعم آغوشت رو حس میکنم، اون شب جمعه ای که با هم رفتیم سینما- شمعدانی ها برای که میمیرند کلوشینکفسکی- یادته؟ تا صبح تو خیابون پرسه زدیم و سیگار دود کردیم! بعدشم هق هق توی بغلت گریه کردم.. یادش به خیر! تلفن رو که قطع کردم بغض گلومو گرفته بود، اما عوضش تصمیم خودم رو گرفته بودم، اون نامه به عموم رو بالاخره تمومش میکنم.. همونجا توی کافه! جانی واکر سفارش میدم تا به کمکش بتونم بهتر بنویسم، اوه یادم نبود اینجا ایرانه، هشت مارس لعنتی! پرستو، پروین! هنوز آزادتون نکردن؟؟

 

 
 شنبه، 26 اسفند، 1385

 

اگر دستم رسد بر چرخ گردون/ از او پرسم که این چون است و ان چون

 

چرخون 100 (بدون پارتی بازی)

 

کتاب سال: دن کیشوت، میگوئل سروانتس ساودرا، محمد قاضی، انتشارات نیل: از سروانتس "دختر کولی" ، "گفتمان سگها" و قدرت خون رو هم خوندم اما دن کیشوت یه چیز دیگست، از بچگی عاشق بلاهت شخصیت دون کیشوت بودم، ترجمه محمد قاضی هم در نوع خودش بی نظیر و هنرمندانست، اوج هنر مترجم رو میشه تو ترجمه ی دیالوگهای سانچو و اربابش دید. من که به شخصه عاشقشم!

 

شعر سال:

طعم عشقی چشیده ام که نــپرس      سرد و چسبو و تلـخ همچو عســل

دانی باید چه خورد همراه کباب            گوجه و دوغ کشک و نان و بصل

 

 

 

 

وبلاگ سال: آزادیخواهی، نوشته های این پسر رو خیلی دوست دارم اگه قدر خودشو بدونه حتما نویسنده ی قابلی میشه! خوب و تاثیر گذار مینویسی و البته تفکر برانگیز!

 

پست سال: این پست در پوستین خلق رو خیلی دوست دارم، شما هم حتما بخونیدش!

 

تذکره الامیر: به زودی...

 

 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :