تاثیر گذارها

دنبال بهونه بودم واسه نوشتن که خدا رو شکراز غیب رسید

 

یادم میاد یه بازیه دیگه هم بود که فکر میکردم بهونه ی خوبی برای نوشتن دوباره باشه اما نمی دونم چه اتفاقی افتادکه پابلیش نکردمش امیدوارم این بازی به سرنوشت اون یکی دچار نشه!

 

ظاهرا اسم بازی «تاثیر گذارهاست» ، زیاد به چند و چون بازی آشنا نیستم پس به روش آزاد بازی میکنیم، یه به عبارتی از پا هم زیر گیری می کنیم.

 

 

دایی مسعود

معرفی: فیلسوف، سیاستمدار، حقوقدان، دایره المعارف، مستشرق، شاهنشاه، مهندس، مدرس، صنعتگر، کارشناس ورزشی، منتقد ادبی، شاعر، نویسنده، متخصص اخذ وامهای کلان، کتابخانه ی من، دایی جان.. با زمین و زمان مخالف است. هیچکس را در دنیا قبول ندارد جز شخص شخیص خودش...

 

حتی اگه خودم هم اصرار داشته باشم که دایی مسعود در شکل گیری شخصیت من تاثیر چندانی نداشته همه اطرافیان به تعداد موهای سرم بهم یاد آورشدن که من فتوکپی برابر اصلش هستم. البته خودم هم اذعان دارم که ایدئولوژی کلی زندگیم رو نا خداگاه از دایی مسعود وام گرفتم و دیدگاههای سیاسیم هم خیلی به دیدگاه های اون نزدیکه.تشابه حرکات و و یک سری مشخصه های فیزیکی و رفتاری و لحن بیان و.. هم که جای خود داره.. به هر حال حکایت حلالزاده و دایی و این حرفاست دیگه...

 

نانوازاده

معرفی: رئیس شرکت، اولین کارفرمای عمرم، میلیاردر، اس ال کا کمپرسور، مغز اقتصادی، پرتقال تامسون، ادعای رفاقت، دکترای بلوف،هیئت مدیره ی پ.....

 

باید اعتراف کنم که در این مورد خاص نهایت سعی و کوششم در این بوده که حداقل تاثیر رو از این فرد خاص بگیرم اما اعتراف می کنم در این امر چندان هم موفق نبودم. البته درسته که تاثیراتی که ایشون روی شخصیت من گذاشته از نظر انسانی کاملا مذمومه اما متاسفانه برای گذران زندگی شدیدا مورد استفاده واقع میشه.از جمله شگردهایی که تا حدودی از ایشون یاد گرفتم (به صورت نا خودآگاه البته) میشه به شیوه های بریدن سر با پنبه، کلاه برداری مخملین، اختلاس نارنجی، تو سر مال زدن، بلوف زدن، پیچوندن، دور زدن، لایی کشیدن و ... اشاره کرد. از حق نگذریم باید بگم همین نانوازاده به من یاد داد که چطوری گلیمم رو از آب بیرون بکشم، چطوری با یه دست دو تا هندوانه بلند کنم و چطوری مرغ خودم رو به غاز همسایه بدل کنم که از این بابت ازش ممنون هم هستم.

 

 

دکتر س.م.ا

معرفی: دکترای ادبیات انگلیسی، فوق دکترای بی سوادی، فوق تخصص بی ادبی و بی حیایی و کوه ادعاهای تو خالی، شخصی که در طول چهارسالی که با ایشون تو دانشگاه درس داشتم نتوانست یک کلمه، بله به جرات عرض میکنم حتی یک کلمه به من بیاموزه!!

 

خوب ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که از این آدم چه تاثیری می تونستم بپذیرم راستش حکایتش مثل حکایت ادب آموزی لقمانه. یعنی وجود ایشون برام بهترین انگیزه شده که توی مسیری که ایشون پیشتر قذم برداشتن وارد بشم و از این مشخصه های منفی بارزی که توی این فرد دیدم حذر کنم. شاید بعدها از این آدم به عنوان تاثییر گذارترین فرد زندگیم یا حداقل تاثیر گذارترین شخصیت در حوزه درسی و کاریم یاد کردم... شاید.

 

مختار:

معرفی: رفیق شفیق، یارغار، همدم تنهایی، مرحم درد، همزبون و همراه، کسی که نیست و هست، کسی که دارمش و ندارمش، کسی که وجودش از میمونترین اتفاقات زندگیمه! {چی؟ میمون خودمم؟ منظورم مبارکه بابا...}

 

به صورت تقریبا اتفاقی وارد زندگیم شد، به عنوان جوانه ای از یک دوستی همکارانه! جونه ای که بعدا اونقدر رشد کرد و رشد کرد و رشد کرد که الان سایه ی برگ و بارش حسابی اون شاخه اصلی رو گرفته و تحت اشعاع قرار داده! کتاب خوندن همزمان رو با هم تجربه میکنیم و خلاصه تاثیر میگذاریم و تاثیر می پذیریم و از مصاحبت هم غرقه در شور شعفیم..و مرا صحبت تمام باید که گزافه در اینجا نگنجد...

 

 

عمو گابو

معرفی:خوب برین تو ویکی پدیا خودتون بیوگرافیشو بخونید به من چه اصلا ...

 

بهانه ی علاقه به ادبیات و کتاب و کتاب خونی و یکه قهرمان و بت ادبی همه سالهای عمرم بوده و خواهد بود. کسی که شمایلش تنها قاب عکس همه دیوارهای مایملکمه، کسی که رئالیسم جادوییش اونقدر مسحورم میکنه که با غرق شدن توی دنیای جادوییش بعضا دنیای خودم رو گم می کنم، کسی که بارها تو ماکندوی خیالیش گم شدم و صبح ها خیس از عرق ناشی از پرسه های طاقت فرسام زیر درختهای موزش از خواب بیدار شدم...این روزها  دارم پروژه تحقیقاتیم رو به عشق قلم جادویی عمو گابو با موضوع رئالیسم جادویی جمع و جور میکنم شاید که از این راه خط و مشی زندگیم سمت و سوی دیگری بگیره...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :