۷۰۰۰ کیلومتر از خودم!

می خوام بنویسم اما نمی دونم چطوری و از کجا؟ از چی و چطوری؟ فقط می خوام بنویسم!

می دونم قراره بریده بریده بنویسم درست عین نفس کشیدنم که بریده بریده شده این روزها!

یه دلم می گه وبلاگمو عوض کنم. زندگی جدید خونه جدید کشور جدید دانشگاه جدید وبلاگ جدید یه دلم میگه همینجا بنویس کنار دوستای قدیمی خاطرات قدیمی اصلا خودتم همون آدم قدیمی. عقلم میگه این جا و اونجا بازیه تو فقط بنویس.. تو به نوشتن نیاز داری!

گمونم ۷۰۰۰کیلومتری از خونه دور شدم اما این فاصله فقط یک عدد نیست!

روزهای اول خوش می گذشت واسه خودم تو خیابونهای دم گرفته شهر می چرخیدم و عین خیالم هم نبود که تغییر خاصی تو زندگیم حاصل شده.اما بعد از چند روز تازه کم کم به عمق فاجعه پی می بردم... حالا دارم متر به متر این ۷۰۰۰ کیلومتر رو با تمام سلولهام حس می کنم.

اوضاع اونقدرها هم بد نیست البته. الان دیگه یه خونه دارم که سنگینی کلیدش دلگرمی پیاده روی هامه! الان دیگه اونقدر جا افتادم که برای پیدا کردن یه آدرس مجبور نیسنم هزار و یک نفر و سین جیم کنم و از ترس گم شدن قید رفتن به خیلی جاها رو بزنم!

اما هنوز هم ۷۰۰۰ کیلو متر از خونه دورم. هفت هزار کیلومتر  از خودم!

 

پی نوشت: اگه به خاطر نوشتن این به اصطلاح پست یک ساعت تمام با کیبورد بدون لیبل فارسی کلنجار نرفته بودم شک نکنید که در دم پاکش می کردم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦
تگ ها :