برشی از زندگی اتوبوسی

دسامبر لعنتی دارد تمام می شود و روان نویس دوست داشتنی ام که دست بر قضا از شخص خاصیهدیه نگرفتمش هم ایضا! توی سونا نشستم و متفکرانه در دفترچه خاطراتم که حکایت آن هم مثل حکایت روان نویسم است می نویسم. دلم می خواهد بغل دستی ام زیر چشمی نگاهم کند و من هم به سبک آن نوشته مسعود بهنود بگویم که طرف از اینکه از راست یه چپ می نویسم تعجب کرده و می پرسد شما عربید؟ و من هم رگ غیرت ایرانی ام گل بکند و  از این حرفها.. اما بغل دستی ام انگار نه انگار.. بی شرف انگار میکند درختم. اساسا این جور وقتها برای خودم استدلال می کنم خوب ببین اینها که مثل ما ایرانی ها فضول نیستند و سرشان به کار خودشان است و از این دست اراجیف..

آهان داشت یادم میرفت منظورم از سونا همان ایستگاه اتوبوس جلوی کتابخانه بود که از آن جداره های شیشه ای دارد که مثل نیمکت ذخیره های استادیوم آزادی است.. لعنتی چنان دم می گیرد که از هزار تا سونا بدتر است.

چهار تا چینی اوه نه پنج تا چینی آمده اند جلویم ایستاده اند. سه تا پسر دو تا دختر شایدم برعکس بی شرفها فرق بین پسرها و دخترهاشان را نمی شود فهمید. مرفهان بی درد دو تا تاکسی می گیرند و به همین سادگی از سونا می رهند. ظاهرا اینجا هیچکس بدبخت تر از من نیست. البته خودم می دانم که بدبختی هم مثل خیلی مفاهیم دیگر کاملا نسبی است. این را هم می دانم که همین الانشم خیلی ها آرزو دارند جای من توی همین ایستگاه دم گرفته بنشینند و انتظار بکشند.. غرق وراجی کردن برای خودم هستم و سرم در دفترچه ام است که صدای ترمز ماشینی رشته وراجی هایم را پاره میکند. سرم را بلند میکنم. یک لحظه جا می خورم. نفسم بند می آید. از این ماشینهای شاسی بلند مشکیست با شیشه های دودی. از همینها که برادران یگان ویژه سوار می شوند و راه به را ملت را ارشاد میکنند. حالا می فهمم علت جا خوردنم چه بوده. شیشه را پایین می دهد و سلام میکند. مات و مبهوت نگاهش می کنم. عینک آفتابی اش را بر می دارد و دوباره سلام میکند. اوه خدای من همکلاسی جان است. با آن لهجه تصنعی مسخره اش داد می زند «بپر بالا رفیق». سوار می شوم می پرسم: مزاحم که نیستم؟ با لحنی سوپر من مآبانه جواب می دهد: «حرفش را هم نزن!» تحفه خان خیال میکند مرا از غرق شدن نجات داده.. نگاهی به دور و بر ماشین می اندازم و می پرسم : مال باباته؟ می خندد و جواب می دهد:«تازگی ها فلان قدر رینگیت پولش را دادم!» به پول خودمان پنجاه شصت میلیونی می شود. مخم سوت میکشد. با خودم میگویم خاک بر سرت پسر بعد از کلی فلاکت توی غربت چهار روز دیگه قرار است برگردی مملکتت باز هم توی ایستگاه اتوبوس بشینی. درسته که ایستگاهای ولایت خودمان مثل سونا نیست. اما خوب مثل کوره که هست. همین اکبر آقای خودمان همیشه تعریف میکند چله تابستون روی سپر ماشینش تخم مرغ نیمرو کرده. ما هم همیشه توی دلمان میگوییم چرند میگوید.. سرم گرم این خیالات است و برای خودم اوهام میبافم که ناگهان با صدای موسیقی گوش خراش همکلاسی جان از جا می پرم. جلویم را که نگاه میکنم میبینم توی بزرگراهیم. از همکلاسی جان سوال می کنم هیل پارک از این طرف میرن دیگه؟ با لحنی  کی بود کی بود من نبودمانه جواب می دهد: «اوه هیل پارک میرفتی؟ من فکر کردم میری مرکز شهر! » در حالی که سرعتش را کم می کند با کمال پر رویی ادامه میدهد «اونجا رو میبنی؟» و یک ایستگاه اتوبوس رانشانم میدهد «با دو تا اتوبوس میرسی هیل پارک!»....

.....

 

نتیچه گیری اصلی: خودتان زحمتش را بکشید.

نتیجه گیری فرعی: مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها :