امشب

تازه مثل موش آبکشیده از کلاس برگشتیم خانه. از بس باران شدید بود چتر هم کمکی نمی کرد. اندوه لباسهایی که دوباره باید بشوییم مزید بر دلتنگی و پسیکوزیوممان شده. نشسته ایم در بستر و برای خودمان قافیه جور می کنیم و می نالیم:

    چه تنها ماندی ای دل در جوانی                  چه رقّت بار گشتت زندگانی

در این دوران که وقت عیش و نوش است          چه قهری کرده با تو شادمانی

باران لعنتی هم خیال بند آمدن ندارد انگار، کاش فقط همین باران بود، این رعد و برقهای دهشتناک هم هربار قافیه ای از ما می ربایند و با خود می برند...

دلا اندوه و فضلت جاودانیست                         ولی ایام وصلت گشته فانی

چه می پویی و می جویی تو ای دل؟              که گم کردی در این وادی نشانی

حوصلمان دارد از خودمان بسر می رود(۱). جعبه موسیقی مان را روشن می کنیم بلکم تصنیف دل انگیزی از این رخوت رهایمان کند..

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو     زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند

استاد(۲) هم انگار شوخی اش گرفته با ما سر شبی. دل هرزه گرد ما یکسر عزم وطن است آنوقت..اصلا می دانی چیست؟ موسیقی هم امشب درد ما را دوا نمیکند. دلمان می خواهد قلم و دوات برداریم و خرت خرت روی کاغذ گلاسه بنویسیم:

چگونه باز کنم پر در آسمان وصال        که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

حیف که قلم و دوات نداریم والا شین آشیان را چنان می کشیدیم که بی آشیان شود، هم عقده مان خالی می شد هم در محضر حافظ از قافیه باختن شرممان می گرفت و کپه مرگمان را میگذاشتیم.

اما نه. انگار امشب از آن شبهاست که هیچ گاه سحر نخواهد شد. استادمان(۲) دارد «ضربی عشّاق» میزند، چه سوزی هم دارد این قطعه. چه سوزی دارد این دل ما امشب...

-------------------------------------------------

(۱) این جمله هیچ ربطی به آن جمله [حالا دیگر معروف] دیلان توماس ندارد!

(۲) استاد اولی استاد محمد رضا شجریان است و استاد دومی استاد خودمان است که او هم دست بر قضا محمد رضاست، همخوانه و همکلاس همسفر این روزهای ما..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :