کودکی

شبها به این سادگی ها خوابمان نمی برد. اگر وول زدن هایمان در بستر متصل و در یک جهت می بود شک نداشتیم که هر شب طی العرضی می کردیم بس طویل. ذهنمان هم به همان نسبت تقلا می کند. می چرخد و می چرخد و به هیچ مقصد نمی رسد. تازگی ها داریم تمرین میکنیم مهارش کنیم. افسارش را می گیریم در دست و به فراخور حالمان به گذشته یا آینده می کشانیمش. اما باید اقرار کنیم به خودمان که می آییم می بینیم که افسارمان دست افکارمان است  و چنان می تازدمان که بیا وببین. تازه سقلمه هم می زند به پهلویمان که "هش! جان بکن. از این طرف نه از آن طرف!" دیشب هم کشانده بودمان به دوران کودکی و همین طور کودکیمان بود که مثل فیلم جلوی چشمانمان رژه می رفت. رفته بودیم به دبستان شاه ولی که نمی دانم نامش چطور توسط حضرات تحمل شده بود. نامی که می توانست به شهید فلانی یا چه می دانیم هجده شهریوری، پانزده خردادی چیزی تبدیل شود و نشده بود .دو تومانی در مشت رفته بودیم روی آن پل روی رودخانه پشت مدرسه، جلوی مغازه آن پیر مرد بد اخلاق آلاسکا بخریم. چهار چشمی دور و برمان را می پاییدیم تا مبادا پدر جان با آن پژوی 504 سفید رنگش یک دفعه از راه برسد. آخرمامان خانم منعمان کرده بود که برویم از این آت و آشغالها بخوریم. ما هم که از همان کودکی آت و آشغال خوری در خونمان بود انگار. خدا می داند تا همین اواخر هم که ایران بودیم با هزار ترس لرز می رفتیم ساندویچی روبروی سینما ایران. همان ساندویچی بهارستان که موقع رفتن صاحبش گفته بود "ساندویچ آخری مهمان ما باش و اونورا ساندویچ ماندویچ خوردی ما را هم یاد کن." و ما یواشکی پول را در دخلش انداخته بودیم و با نگاهی حسرت بار خداحافظی کرده بویدیم. داشتیم میگفتیم روی پل بودیم و یک لیس به آلاسکا می زدیم و یک نگاه به طرف و آنطرف که مبادا پدر جان از راه برسد که از شانس بدمان ماشینش پشت سرمان سبز شده بود و ما هم مثل همیشه کوله مان را پرت کرده بودیم صندلی و عقب و آلاسکا به دست سوار ماشن شده بودیم و پدر جان هم به روی مبارکشان نیاورده بودند. فقط وقتی به چوبش رسیده بودیم پدر جان گفته بود "چوبش رو دیگه نمی خواد بخوری بابا" و ما از خجالت سرخ شده بودیم.

دیشب ذهن بی قرارمان ما را برده بود به حیاط خانه قدیمی مادر بزرگ، به آنروزها که پاچه های شلوارمان را می زدیم بالا و میرفتیم وسط حوض با ماهی ها بازی کنیم. حوضی که پدربزرگ از بیم غرق شدن نوه های  بازیگوشش داده بود نصفش را پر کنند. به اون روزها که برگهای نشاهای فلفل سبزهای پدربزرگ را می چیدیم و می چلاندیم و عصاره سبز رنگش را توی شیشه می ریختیم  تا در ویترین مغازه فرضیمان کنارسایر شیشه های رنگی که هر کدام را باچیزی رنگ کرده بودیم بچینیم و به زوراز این و آن بخواهیم بیایند از مغازمان خرید کنند.

یادمان نیست دیشب چقدر در کودکیمان سیر کردیم و تا کجاها که نرفتیم و این دفتر خاطرات را تا کجا ورق زدیم. فقط با خودمان می گوییم چندان هم بد نشد افسارمان را دادیم دست این ذهن چموش. دلمان برای کودکیمان تنگ شده بود. دلمان برای خودمان تنگ شده بود....

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦
تگ ها :