گریز از مهلکه

قبل از اینکه وارد مالزی بشم راجع به بیماری تب دنگی اطلاعات مختصری کسب کرده بودم و با توجه یه اینکه همیشه مورد توجه انواع و اقسام حشرات بودم و بر خلاف ظاهرم خیلی زود در مقابل بیماری های مختلف تسلیم می شم، شک نداشتم که دیر یا زود این عزرائیل مناطق استوایی به سراغم خواهد اومد. دیروز وقتی اولین علائم درد عضلانی و تب رو حس کردم اشهدمو خوندم و به فکر تنظیم وصیت نامه افتادم اما هنوز یک ساعت نگذشته بود که اثر در آثار تب نبود و با خودم گفتم این دفعه رو جستی ملخک!

فردا ظهرش در حال درس خوندن بودم که ناگهان حس کردم همه تنم درد میکنه و به یک دقیقه نرسیده دیدم دارم رسما می لزرم، جوری که خودم صدای به هم خوردن دندونهامو می شندیم.  استاد بی نوا هم با دیدن این وضع، دست و پاشو گم کرده بود و بالا پایین می پرید. طفلی می گفت زنگ بزنم آمبولانس بیاد من بی نوا هم از یه طرف می لرزیدم و از یه طرف استادو دلداری می دادم که چیزیم نیست و زنده می مونم و از این حرفها. حالا وسط این اوضاع یادم افتاده بود که باید گزارش درسی این هفته رو هم تا چند ساعت دیگه آپلود کنم. باور نمیکنید با اون لرزشی که داشتم حداقل ۵ باری پسوردم رو غلط تایپ کردم آخه اونقدر لرزشم زیاد بود که کلیدها رو جابجا می زدم. خلاصه به هر ترتیبی بود فایل رو آپلود کردم و به اتفاق استاد با تاکسی عازم بیمارستان شدیم.

در بیمارستان هم بعد از ۵ ساعت تمام معاینه و آزمایش خون و برو بیا و انتظار،حضرات تشخیص دادن که از بخت بد دشمنان بیماری دنگی نیست و چنین بود که با لب خندون و یه بسته آنتی بیوتیک و سلام و صلوات راهی منزل شدیم و به کوری چشم حسودان بد نظر همچنان زنده ایم و سالم و سرحال...

 

پی نوشت: اصلا نوشتنمان نمی آمد!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :