شبانه

اینجا رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از پروفراک یا ... . 

وقتی وارد صفحه "مدیریت یادداشت ها" میشم احساس مالکیت بهم دست میده. یاد قدیمها می افتم. احساس می کنم پا گذاشتم به اتاق کوچیک و پرخاطره دوست داشتنیم. فقط اون موقع اتاقم گرم بود و روشن، و من با غرور و اعتماد به نفس وارد می شدم، اما الان سرد و تاریکه...، و من مثل قدیم با اعتماد به نفس وارد نمیشم. پاور چین پاورچین و آهسته میام، عین دزدها... ترجیح میدم شناخته نشم!

هوس کردم به یاد اون شب امتحانم که فال حافظ گرفتم و دو بیتش را بالای اونهمه خزعبلات اجنبی نوشتم، دوباره فال بگیرم...

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند              همدم گل نمیشود یاد سمن نمی کند

دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس       گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او               زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمی دونم کسی می تونه این احساس رو درک کنه یا نه که صبح که از خواب بیدار بشی و دست و صورتت رو شسته و نشسته بیای سراغ وبلاگت و با یه پست جدید تو وبلاگت مواجه بشی. پستی که خودت ننوشتیش اما تک تک کلماتش مال خودته.. پستی که  تو ننوشتی اما از زبان خودته.. و حتی یه کلمش رو هم دلت نمی خواد جابجا کنی...پستی که تو ننوشتیش اما مال خودته. مال خود خود خودت.. خوشبختی شاید همین باشه اصلا.. مرسی به خاطر این سورپرایزت مرسی به خاطرهمه چیز!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :