اندر احوالات بنده حقیر و محمود خان ابوالمعالی(قسمت اول)

خدا طول عمر دهد مادربزرگمان، دایی ای  داشت  بس عجیب و غریب. شانزده هفده سالیست که رختش را از این دنیا بسته وزندگی رقت بارش را بدرود گفته؛ اما خاطرات بسیاری را حتی برای بنده که هنگام فوتش هفت سالی بیش نداشتم برجا گذاشته. خدا بیامرز چون در سالهای آخر عمرش دچار بیماری مزمنی شده بود و افتاده شده بود بیشتر تصورم از او در حالت افقیست تا عمودی! موقع مرگش کسی از سن و سال حقیقی اش خبر نداشت.خوب یادم است که برای نوشتن تاریخ ولادتش بر روی سنگ قبر محقرش از هزار و یک نفر پرس و جو کرده بودند و دست آخر هم با تقریب چیزی نوشته بودند روی قبرش برای خالی نبودن عریضه.شنیده بودم خودش ادعا می کرده سلطنت ناصر الدین شاه را درک کرده و خاطره ها از آن زمان در دهن داشت. اسمش محمود بود. این تنها چیزیست که می شود در موردش به قطعیت گفت. نام فامیلش را هیچگاه درست نفهمیدم . شنیده بودم که برخی محمود ابوالمعالی اش می خواندند. اما بعدها فهمیدم ابوالمعالی نام محله ای بود که تا لحظه مرگش در آن زندگی می کرد. پیر مردی اخمو , لاغر و نزار و به غایت دیکتاتور و خودرای بود. از هر آنچه بر سر انسان می روید و مو می خوانندش، چهار شودیدی سپید بیش بر سر نداشت. همه زندگی اش را وارسی میکردی داشته هایش را یکهزارم نداشته هایش نمی بافتی. در تمام عمرش از همسرش خدیجه بانو، که زندایی خدیجش می خواندیم هیچگاه صاحب اولادی نشد. میگفتند همین کور بودن اجاقشان هم دلیلی بود برای تنهایی تلخ و برخی خلق و خوهای منحصر به فردش. به جای بچه، آخر عمری چند گربه و بچه گربه مونس تنهاییش بودند و تنها عامل خشک نشدن چشمه محبتش. گربه هایی که بس عزیز بودند و احترامشان بر هر مهمانی که به خانه اش میرفت نیز واجب. یادم می آید یکی از گربه ها که خاطرش از بقیه عزیزتر بود و به اصطلاح طفیلی دایی محمود بود را «زردآلو» و ان دو تای دیگر را «مخمل» و «بیدانجیزی» صدا میکرد.

 

خیلی از زوایای شخصیت دایی محمود بی پرداختن شخصیت زندایی خدیج روشن نمی شود. بنده خدا جز اینکه احتمالا یک عمر سرکوفتهای در و همسایه و دوست و آشنا را برای کور بودن اجاقش تحمل کرده بود و در جوانی کامجویی های شوهر را هم تاب آورده بود که باید خودکامگی ها و سلطه جویی های شوهر را هم بدان اضافه کرد، این اواخر، بار سنگین بیماری طولانی شوهر را هم بر دوش میکشید. با همه ای تفاسیر روحیه منحصر به فرد و بذله گویی ها و بی خیالی مفرطش نگذاشته بود از پا در بیاید. بر خلاف دایی محمود که ظاهرا خداوند را هم بنده نبود زندایی خدیج برای خودش شیخی بود. سه وعده نماز اول وقتش در مسجد محل و نماز شب و تسبیح و دعا وثتایش ترک نمیشد. شاید این توسلش به دامان آنچه که بیشتر شبیه خرافات بودند تا دین تسلایی بود بر رنجی که میبرد. مسجد رفتهایش گریزی بود از چنگال آن خودکامه ی بیمار. خلاصه هر روز نماز جماعتی می رفت و هوایی تازه میکرد و خود را از چاله رنج به چاه جهل و خرافه می کشاند. بعد از بیوه شدنش در این چند سالی که بعد از شوهرش زیست چند روزی از سال را در خانه مادر بزرگم مهمان میشد.نتیجه این رفت و آمد ها این شده بود که بنده خدا مادربزرگم هم را هم از راه به در کرده بود و تسبیح «موسی بی جعفر بده مرادم الله اکبر» را به او یاد داده بود.

 

از خودکامگی دایی محمود می گفتم. در فامیل معروف شده بود به دایی محمود «یک کلمه ای». در بیابان اگر هوس برف می کرد باید از سیبری هم شده برایش برف فراهم کنند. خدا بیامرز اخلاق تندی هم داشت طوری که همه فامیل از خانه اش گریزان بودند. در اوج بیماری هم دست از این اخلاق تندش دست برنداشت. محال بود کسی برای عیادتش برود و از نیش و کنایه هایش در امان بماند. اگر دیر به دیر به دیدنش میرفتند فریادش به فلک میرسید که "حتما باید بمیرم تا دنبال جنازه ام بدوید؟" و اگر زود به زود به عیادتش می رفتند شکایت می کرد که "مگر اینحا کاروانسراست که هر روز و هر شب اینجایید". یک بار هم یکی از اقوام را به باد ناسزا گرفته بود که "فلان فلان شده مگر نمی دانی من آسم دارم. این عطر و ادکلن چیست که به خود مالیده ای و..."

ادامه دارد... 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :