اندر احوالات بنده حقیر و محمود خان ابوالمعالی(قسمت دوم)

پدرم اما برای دایی محمود حکایت دیگری داشت. رگ خوابش را بدست آورده بود. بنده خدا دلش می خواست برایش کاری انحام دهد. بیشتر از همه به عیادتش می رفت. زخم زبانهایش را تاب می آورد و حزئبلاتش را نشنیده می گرفت. دایی محمود هم به نسبت بقیه مراعاتش را می کرد. پیرمرد وقتی که مرد وصیت کرده بود یکی از چهار اتاق خانه ی کاهگلی اش را به پاس زحمات پدرم به نامش کنند. خانه ای که هر روز بیم آن میرفت که سقفش ریزش کند. خاطرم هست چندین تیر و تخته چوبی را تکیه گاه دیوارهایش کرده بودند تا میادا ریزش کند. یکی از اتافهایش دربست در اختیار گربه ها بود، یکی ماشین بافندگی دایی محمود را در خود جای داده بود که کارخانه اش می خواندند و دو تای دیگر که یکی بستر دایی محمود و مایملکش در آن بود و دیگری اتاق نشیمن.یادم می آید حوض کوچک خانه نقلی اش متعفن ترین آب دینا را در خود تحمل میکرد و دیوارهای آشپرخانه اش از سیاهی بیشتر به دودکش بخاری می مانست تا مطبخ. پدرم  ماهها بعد از مرگ دایی محمود، وقتی زندایی خانه را به دویست هزار تومان فروخته بود و با سهم الارثش به خانمان آمده بود، از ماجرا با خبر شده بود. پدر هم مبلغی رویش گذاشته بود یا نگذاشته بود سهم الارث را به زندایی برگردانده بود که "این پول بیشتر به کار شما می آید."

 

 

از کسب و کار دایی محمود چیز دقیقی نمی دانم فقط گمانم علاوه بر بافتدگی که بیشتر سرگرمی اش بود تا شغلش، باید دست فروشی، خرت و پرت فروشی سمساری چیزی می بود. آخر تا همین اواخر عمرش خرت و پرتهایش در گنجه بالای سرش بود و آشنایان و اقوامی که به عیادتش می رفتند به بهانه کمک چیزی از او می خریدند و چندین برابر قیمت آن جنس را می پرداختند. معامله ای که کاملا سمبلیک بود و قبول کمکهای فامیل را برای دیکتاتور قابل تحمل می کرد. از عادتهایش هم یکی این بود که همه ی مایحتاجش را بالای سرش میگذاشت. از جعبه سیگار و زبرسیگاری، داروها  و اسپری آسمش تا ظرف و ظروق و نخ و سوزن آفتابه و لگن. اصلا بهانه اینکه به یادش افتادم و هوس کردم خاطراتش را نبش قبر کنم همین عادتش بود. همین چند روز پیش در رختخواب در حال میوه خوردن و وبگردی و یاداشت کردن نکات درسی بودم، نگاهم به شلوغی بستر و حواشی اش افتاد. وا مصیبتایی گفتم که ای پسر رخت خوابت که  بی شباهت به رختخواب محمود خان ابوالمعالی خودمان نیست این روزها. القصه چند صباحیست به سبک دایی محمود عموم اموراتمان در رختخواب می گذرد و بساطمان را دور لحاف تشکمان گسترده ایم. شاید تنها خیری که از این سبک زندگی بر می خیزد همین یادکردن از محمود خان باشد و آرزوی شادباشی برای روحش !

 

                                                                                                             پایان 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :