و این بشر دو پا

زندگی... زندگی همچنان در خلاف جاده ی مراد می تازد و از بد حادثه انگار پدال گاز و ترمزش نقش عوض کرده اند و ترمز دستی هم هنوز مقهور این سراشیبی مهیبیست که انتهایش باید همان ابتدایش باشد لابد.

 

آب خوردنها... آب خوردنها نه تنها دیگر خنک نیستند بلکه طعم تلخ قهوه های شب پیشی را می دهند که درس ماستیدن به جداره های لیوان می دهند.. لیوانی که آثار انگشتان چسبناک بر روی جدارهایش آنرا به با هویت ترین لیوان دنیا مبدل کرده اند... انگشتانی که حالا دیگر طعمشان، تلفیقی از همه مزه هایست که تا به حال چشیده شده اند.

 

سبزه ها... سبزه ها انگار زورشان می آید جوانه بزنند و من خیره به ریشه های ضعیفشان، گاه فراموش میکنم که فقط در مستند های راز بقاست که گیاهان به چشم بر هم زدنی می رویند و به بار می نشینند و با خود نمیگویم چه توقعی می توان داشت از سبزه هایی که حاصل دسترنج دهقانان کویرنشینی هستند که استوا را نزیسته اند و ندیده اند که از دل جرز دیوارها هم سبزه می روید و جمع شبنمهای درختهای سربه فلک کشیده اش همه قناتهای خشکشان را سیراب میکند.

 

روان نویسها.. روان نویسها هم دیگرمثل روزهای این خاص ترین سال همه سالیان عمر، زورهای آخرشان را می زنند... روان نویسهایی که بیم نه کشیدنشان از همان روز اول، لذت روانی و خوشرنگیشان را زائل میکند و چون بشر دو پا از همان روز تولد محکوم به فنا هستند.

 

و این بشر دو پا که خیال می کند تنهای دوپاییست که این روزها دلش خوشی را تمنا می کند و نمی یابد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :