بهاریه

 

تصمیم گرفته بودم بهاریه ای با عنوان "بهاریه ای با وبلاگستان، برای وبلاگستان" به نظم بنویسم و بیتی به هر کدام از خوانندگان وبلاگم اختصاص دهم در همین افکار غرق بودم که چشمم به صفحه اورکاتم افتاد که جلوی سنم عدد 23 رو درج کرده بود. با خودم فکر کردم تاریخ مصرف چنین کاری برای من مسلما گذشته دیگر مضافا بر اینکه گر هم مناسبت و طبعی و انگیزه ای هم هست دگر حوصله ای نیست. با این تفاسیر عطای نظم را به لقای نثر باید بخشید و مقدمه را کوتاه کرد که مجال ذیق است و کلام بسیار..

 

برادران کارمازوف  را سالها پیش خوانده بودم اما همین چند وقت پیش بود که با خواندن مقاله ای اینترنتی، خطوطی از این جاودانه داستایوفسکی در ذهنم دوباره زنده شد. آنجا که داستایوفسکی اعتقاد دارد که یک خاطره خوب و تنها یک خاطره خوب می تواند همه عمر همراه آدمی باشد و چراغ راهی برای ظلمت این راه پر پیچ و خم. و تازه این روزهاست که ارزش خاطره هایم را درک میکنم. خاطره هایی که تا قبل از این تنها می ساختمشان و در پستوی ذهنم برای روز مبادا انبار میکردم اما امروز بی شک همان روز مباداست. امروزی که بدون این خاطرات زیستن محال می نماید. نو- روزی که آمده ومن بی خاطرات گذشته ام روزم نو نخواهد شد.

 

بهاریه ام دارد رنگ و بوی مرثیه میگیرد. می دانم! اما چه میشود کرد که از کوزه همان برون تراود که دروست. کوزه ای که دلتنگی هایم از درش می تراود و من چشم انتظار قانون اسمزم که بیاید و خاطراتم را از منافذش بیرون کشاند. خلاصه اینکه به قول همشهریمان جناب هادی خان خرسندی:

 

بهار آمد به  صحرا و در و دشت          ولیکن حال ما را دید و بر گشت

 

از خرسندی گفتم و یاد  سیاست بی پدر و مادر افتادم سیاستی که در این روزهای واپسین سال زندگی را به کامم تلخ کرد و بیشتر از پیش از آینده نا امید.و اینک در این واپسین ساعات سال  دلم به حال مردمی می سوزد که گوشتشان و مرغ و میوه شان را به بهای خون پدرشان می خرند و به حال مملکتی که هر چه نفتش را گرانتر می فروشد مردمانش بیشتر و بیشتر به اعماق فقر فرو می روند. دلم به حال ایرانی می سوزد که هنوز هم بعد از این همه سال این شعر بهاری "مشیری" برایش مصداق دارد:

 وقتی پرنده ها همه خونین بال

ترانه ها همه اشک آلود

ستاره ها همه خاموشند

حتی هزار باغ پر از گل نیز بهار نمیشود

 

اما چه می شود کرد که زندگی بی امید فردا، مرگ است و شرنگی تلخ در کام آدمی. شاید بهتر باشد همچنان چشم امیدمان به فرداهایی در پیش باشد و نوروزهای از پس این نوروز "استثنائی". و چنین است که باید  "امید هیچ معجزی ز مرده نیست/زنده باش" "سایه" را تکرار کرد و با کلام "ابتهاج" همراه شد که می گوید:

 

بهارا زنـــــده مـــانی زندگی بخش               به فروردین ما فرخندگـــی بخش

مگو کاین سرزمین شوره زارست                چو فردا در رسـد رشگ بهارست

بهارا باش کــاین خون گل آلـــــود                 برآرد سـرخ گل چون آتش از دود

میان خون و آبــش ره گشائیــــــم                 از این موج و از این توفان برآئیم

به نـوروز دگر هنــــگام دیــــــدار                  به آئیـن دگــر آیـــــــــــــی پدیدار

 

می دانید همیشه این وقتها اوج خوشی بود برایم و در عین حال اوج آزادی و فراغت، ساعتهایی که به هر زحمتی بود از همه قید و بندها خود را می رهاندیم تا فراغت مطلق را تجربه کنیم. روزهایی که بزرگترین گرفتاریمان همان "پیک نوروزی" بود که آن هم هنوز سال تحویل نشده بود کلکش را هم کنده بودیم و به بایگانی تاریخ سپرده بودیمش. اما این روزها باید همین "کام" بهاریه نوشتن را هم "برنیامده" به انتها برسانم که کتاب و جزو و درس نخوانده و مشق ننوشته است که چون این باران وحشی استوایی لاینقطع بر من می بارد و از آن گریزی نیست! با همه این تفاسیر میرویم که شیشه غمهایم را به سنگ بکوبیم مبادا "هفت رنگش" مبدل شود به "هفتاد رنگ"

و در انتها یادآوری می کنم که چشم انتظار پستهای بهاریتان در این ایام تعطیل خواهم ماند چرا که خاله و دایی و عمه و مادربزگی ندارم که به دیدنشان بروم و سنت دید و بازدید نوروزی را به جا بیاورم . خواندن نوشته هاتان "دید" و کامنتهایتان همه "بازدید" نوروز امسالم خواهد بود. وبلاگستان را تنها نگذارید. یک نفر اینجا چشم انتظار است.

نوروز همگی مبارک

عرفان

19 مارس 2008

کوالالامپور- مالزی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :