از افغانستان؛ با تالم

از افغانستان می نویسم. دو روی هست که اینجا هستم. دو روز هست که فلاکت می نوشم و فقر را مزمزه میکنم و شبها توی خیابان های کابل سرفه های خونیم دامان دستمالهای سفیدم را لکه دار میکند.فقر را قبلا زیر بازار قدیمی شهرمان به چشم دیده بودم اما نزیسته بودمش. نزادپرستی را قبلا در "کلبه عموتم" خوانده بودم، در"لرد جیم" حس کرده بودم، موقع خواندن "درقلب تاریکی " باور کرده بودم اما دو روزست دارم تبعیض را زندگی میکنم. خرسهای خاکستری را در باغ وحش شهر حیوانهای با مزه ای یافته بودم اما تا قبل از این با هیچکدامشان پنجه در پنجه نشده بودم. اینجا باید با خرسها جنگید. بچه که بودم من هم به رسم همسن و سالانم بادبادکی ساخته بودم و ریزتر و ریزتر شدنش در آسمان را با چشم دیده بودم . من خودم "بادبادک باز" بودم. اما چیزی از بادبادک زنی نمی دانستم و چیزی از حقه ی "برو بالا شیرجه بزن" نشنیده بودم...

دو روزیست به دعوت آقای خالد حسینی رهسپار دیار فتنه و فقر و فلاکت بوده ام اما من دیگر می خواهم برگردم. دیگر طاقتش را ندارم همه اش این سوال در ذهنم می چرخد که مگر این آسمان بالای سر ما انسانها آسمان واحدی نسیت؟ پس چرا باید یک جا آفتابی و صافه باشد  و یه جا اونقدر تاریک و بی ستاره؟

جوابش را شاید باید از همین آسمان بالای سرم  گرفت که انگار ما تحتش دارد پاره میشود از این بارش سیل آسا.. آسمانی که غرشش مرا از این سفر می رهاند و به وادی بدبختی های کوچک خودم برمیگرداند. آسمانی که انگار در گوشم نعره میزند: " دنبال چی میگردی؟ من خودم بهترین پاسخم برای پرسشت. گشتم نبود. نگرد نیست!"

                                                                              عدالت

پی نوشت: راستی آقای حسینی آن تصویری که از افغانستان بعد از حمله آمریکا تصویر کرده بودید زیادی روشن نبود؟ یک مقداری چشممان را میزد. درست مثل آن عکس دسته جمعیتان با خاندان بوش در کاخ سفید! 

                                                                                 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :