حکایت کبریت بی خطر

 

این حکایت با شرف ترین کبریت دنیاست، پاک ترن و منزه ترین کبریت روی زمین، با حیا ترین و چشم پاکترین آتش افروز بالقوه ی این کره ی خاکی. کبریتی که پارسایی گزید و جعبه ی  تقوا به تن کرد و کارخانه به سبب این امنیت موهوم، کبریت بی خطرش خواند. کبریت بی خطر هم سرمست از این برچسب به ظاهرافتخارآمیز، زان پس هیچ آتشی نیافروخت و هیچ گاه افروخته نشد؛ گویی قامتش را به آب مقدسِ حیا غسل تعمید داده و باروت وجودش را نمدار کرده بودند. این نوشته حکایت مغبون ترین کبریت همه اعصاراست، کبریتی که شعله نیافروخت که مبادا خود بسوزد یا خرمن مجاور را به دام حریق افکند و مزرعه ی عصمت را  خاکستر کند. سالهای بی حریق گذشتند و این میوه ی پاکترین درختانِ منزه ترینِ جنگل های عالم، محکوم به صدور به دورترینِ وادی های دنیا گشت، وادی ای  که خود آتشکده ای بود بس سوزان. جایی که کبریتهایش را بی مصرف می خواندند اگر نمی سوزاندند و سوخته نمی شدند. کبریت بی خطر چون اوضاع چنین دید به تکاپو افتاد، بر آن شد که جرقه ای زند، جعبه ای طلب کند که تن بدان بساید و شعله ور شود. اما نه شعله افکنی گزید و نه گزینِ شعله افکنی گشت. کبریت بی خط در اندیشه ی چاره ی این ناتوانی تن به بانوی زرین آفتاب سپرد تا نم وجودش را برچیند بلکه جرقه ای، اخگری، شعله ای چیزی فروزد. ماه ها گذشت و روسیاهی نیافت و همچنان مفتون شعله ای، نومیدانه در آینه، رخ گلگون می دید.غافل از اینکه جادوی "آب مقدس" هرگز باطل نمی شود و نمش با پرتو هزاران آفتاب نیز زدوده نمی گردد. غافل از اینکه تقلایش از برای سوختن، کوششیست بس نافرجام و عبث. کبریت بی نوا از سرنوشت خویش بی خبر بود. سرنوشتی که دیر یا زود وی را به هزارتوی مجموعه داری حریص می سپرد تا قرین با صدها شعله افروزِ نم کشیده ی دربندِ چون خویشش، از پس گذر ایام  سودای آتش فروزی از سر بیرون کرده و تنها به پروراندن رویای آتش افروزی در سر بسنده کند. رویایی که تعبیری جز تن سپردن به حریقِ واپسینِ محتوم این دنیا که  با زبانه هایش همه ی کائنات را خواهد سوزاند نخواهد داشت.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :