داشت یادم می رفت


داشت یادم می رفت

که سپهری به من آموخته بود

"دلخوشی ها کم نیست"

"و هنوز نان گندم خوب است"

 

داشت یادم می رفت

می شود بر لب استخر نشست و

هسته های تر آلو ها را

پرت کرد آن تهِ آب

 

داشت یادم می رفت

می شود حلقه کنم دستم را

دور آن قامت رعنای بهار

بوسه ای چند بگیرم از ماه

 

داشت یادم می رفت هنوز

می شود رفت به یک کافه

و با یک لبخند

دژِ یک رابطه را فتح نمود

 

داشت یادم می رفت

ت «تنهایی» اگر بردارم

عزلتِ شوم،

«نهایی» بشود

 

داشت یادم می رفت

سپری می شود این دوران هم

گر چه هر روز و شبش

یک قرن است

 

داشت یادم می رفت

تو اگر رخ بنمایی آخر

همه ی آنچه به یاد آوردم

سببش را به تو نسبت بدهم

 

داشت یادم می رفت

که تو را کشف کنم

که همه خوبی این دنیا را

با تو قسمت بکنم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :