ماکارونی سحرگاهی

غریب فاز می دهد ساعت سه و نیم بعد از نصف شب بعد از خوردن دو پرس چلو خورش مالایی تو فود کُرت مجتمع بانضمام ته مانده های املت بر و بچ و چهار- پنج فروند رطب تازه از ایران رسیده ی فرد اعلا نشسته باشی پای پی سی و «کوبلا خان» کالِریجِ عملی رو بخونی و از پر خوری به خودت بپیچی که ناگهان با لبیک گفتن به پیشنهاد اغوا کننده ی ماکارونی پختن از طرف دوستان، کله سحر مشغول آشپزی بشی و متعاقبا آنقدر بخوری که سیری، تلافی همه حواس ارضا نشده ات رو در بیاره! (بلند ترین جمله ی مرکب وبلاگمون بود خدائیش بلکم بلندترین جمله مرکب وبلاگستان)

 

پی نوشت: این روزها خیلی از حواس و امیال ارضا نشده ام، لنِگ در هوا موندن؛ حتی اکسیژن هم دیگه میل به نفس کشیدن رو در من ارضا نمیکنه...نفس کم میارم... احساس خفه گی می کنم این روزها...

 

اخطار: هرکی بیاد کامنتی با مضمونی چون «از بس می خوری احساس خفگی می کنی» بذاره نه تنها نفرینش می کنم بلکه تا یک هفته هم وبلاگش رو بایکوت می کنم... الانم هرکی بگه «به جهنم» یا به قس علی هذا، خره! اوکی؟

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :