ترجمه ای برای تو

«فردای بهین»

 

در شگفتم، به وفاداریم سوگند، من و تو

چه میکردیم پیش از عشق؟ آیا نه آن است که تا مارا ز پستان ببریده اند،

کودکانه، خوشی های دشت را می مکیدیم؟

یا در کهفِ خفته ی هفت، آواز خرنا سرمی دادیم؟

چنین بود؛ اما همه، همه این خوشی ها، توهمی بیش نیستند.

اگر هرگاه زیبایی ای می دیدم،

که تمنایش می کردم و می بافتمش، آن رویایی از تو بود.

 

و حال در فردای بهین، برای روح های بیدار گشته مان،

که یکدگر را نه از ترس می نگرند؛

چرا که عشق ما، عشقِ دگر منظر ها را می پاید،

و به هر جایی، منزلگهی می سازد.

کاشفان بحرها که به وادی های نو ره یافته اند را وا بگذار

و کالوب را به دگران؛ گیتی ها بر گیتی ها هویدا اند،

بگذار گیتی واحدی را مالک شویم. هریک جهانی داشته و هر دو یکی.

 

رخسارم در چشمان تو پیداست و رخساره ات در چشمانم،

و قلبهای ساده ی راستین در رخساره ها می آرامند؛

کجا می توان نیمکرگانی بهتر یافت

بی شمال سرد و غرب کاهنده؟

 

هر آنچه می میرد به برابری نیامیخته؛

چو  عشق هر دو ما یکی باشد؛یا تو و من یکی

عشق نیز این چنین هرگز نکاهد و نمیرد.

 

 

قطعه ی بالا شعر عاشقانه ای از جان دان (John Donne) شاعر نامور متافیزیکال انگلستان متوفی به سال 1631 م. است. وی را می توان بنیانگذار مکتب شعر متافیزیکال دانست که در عصر رنسانس می زیست. از مشخصه های بارز این سبک می توان به شروع های طوفانی و ناگهانی شعر، استفاده از تلمیحات فراوان به علوم روز، بکار گیری استعارات بسیط که نشانگر توانایی بی حد و حصر شاعر در مقایسه ی مفاهیم ناهمگون است، اشاره کرد. آثار وی شامل هجویات، اشعار غنایی، عاشقانه و الهی، غزلیات و مراثی می باشد. جان دان در واقع دو شاعر مجزا در قالب انسانی واحد است شاعری که عشقش از پلکان زمینی صعود میکند و سر به آسمان الهیات می ساید.

 

پی نوشت: این ترجمه بدون همفکری محمد هرگز عملی نمی شد. ممنونم رفیق!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :