رضا،لویی و تام جونز

رضای عزیز بر طبق عادت مالوف پستی نوشته بود بس طویل به قاعده ی خمسه نظامی. براش نوشتم هر موقع پستهای پر و پیمونش رو می خونم یاد این حکایتم سر کلاس استاد لوئی معروف می افتم. حکایتی که از این قرار است:

 

 جلسه اول استاد لوییِ ِمعروف یه لیست از موضوعاتی که میشه برای پرزنتیشن طول ترم انتخاب کرد رو جلومون گذاشت و گفت بفرمایید انتخاب کنید من ِاز همه چیز بیخبر هم صاف رفتم رمان تام جونزِ هنری فیلدینگ رو انتخاب کردم چون قبلا یه چیزهایی راجع بهش خونده بودم بدون اینکه کتاب رو دیده باشم.. خلاصه اینکه تام جونز رو انتخاب کردم و استاد هم نگاه شرارت بار همراه با تحسینی خفی به ما انداخت و رفتیم.. فردای اون روز که برای پیدا کردن کتاب به کتابخونه رفتم... چشمتون روز بد نبینه به یه کتاب 900 صفحه ای روبرو شدم که هیچ کم از مفاتیح الجنان خودمون نداشت...  لقمه ای بود در دهان که نه میشد پرتش کنی نه فرو بدیش...خلاصه رفتیم و خواندیم و لام تا کام هم صدایمان در نیامد که خود کرده را تدبیر نبود...نوبت پرزنتیشن که رسید استاد گفت قبل از اینکه عرفان کارش رو شروع کنه اجازه بدید ازش به خاطر این فداکاری ای که کرده تشکر کنیم و ماجرای خودش رو تعریف کرد که زمان دانشجوییش وقتی تام جونز رو تموم کرده چه حالی داشته...

 

باور کن از اینجا به بعدش رو باید تصویری توضیح بدم .. شونه هاش انداخت و با چشمای بسته گفت:

 

when I was finished with nasty Tom Jones I was like: huuuuuuh

 

در نظر بگیرید که وقتی این جملات رو ادا می کرد چشماش رو بسته بود و دقیقا سعی می کرد این حس خستگی و استصال توام با پیروزی رو بعد از تموم شدن این کتاب 900 صفحه ای با پانتومیم ادا کنه!

 

خلاصه اینکه خیلی خندیدیم و بعدش هم من مثل بچه آدمیزاد صادقانه برای کلاس اعتراف کردم که که اولش نمی دونستم دارم چیو انتخاب می کنم و وقتی تو کتابخونه دیدمش چه حالی شدم و... القصه که به موجبش بسی خنده بر کلاس برفت و اینها...

 

خلاصه همه اینها رو تعریف کردم که به رضا بگم:

 

when I am finished with your posts I'm like Huuuuuh

 

 

 [exhusted]

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :