یک مدال و دو حس متناقض

محمد از اتاق پذیرایی نعره می زنه عرفـــــــــــــــــــــان... فکر میکنم باز هم مارمولک دیده و باید بریم مارمولک گیرون! اما ادامه میده، ســـــاعی... منِ از همه دنیا بی خبر که تو عوالم خودم هستم می پرسم: ساعی کیه؟ مُرده؟ داد میزنه: "طــــــــــلا گرفت!!!!" خیلی بی تفاوت می گم: " آهان هادی ساعی، اِ... مبارکه! گفته بودم! ترجیح می دادم با همون یه برنز المپیک رو تموم می کردم، اصلا کاش همون یه مدال رو هم نمی گرفتیم." اما خیلی زود ناخوداگاه سراغ خبرگزاری ها میرم و از این سایت و اون سایت خبرها رو می گیرم، به مصاحبه ساعی بعد از گرفتن مدال می رسم، به خودم که میام می بینیم گُر گرفتم، همه ی موهای تنم سیخ شده و بغض گلوم رو میفشاره! اینجاست که عشق وطن رو می بینم که از توی هزار توی ذهنم اون همه مانع منطقی و خود ساخته رو کنار زده و خودش رو داره نشون میده. اینجاست که دوباره حس میکنم عاشق ایرانم و دلم برای چهار گوشه ش تنگ شده..

حالم که سرجاش میاد اما این فکر ذهنم رو راحت نمیگذاره که " چه حقیریم، چقدر بدبختیم که وقتی از این 803 مدال که تا الان توزیع شده یه طلا نصیبمون میشه خوشحالیمون گوش عالم رو کر می کنه!"

 

پی نوشت: چند روز پیش که صحبتهای ساعی رو مبنی بر ناامیدیش برای کسب مدال خوندم، گفته بودم که این حرفهای ساعی با توجه به تحصیلاتش و دست داشتن در دنیای سیاست فقط یک جور سیاسته تا حساسیتها و انتظارات رو کم کنه و با فشار روانی کمتری بتونه مسابقه بده!

بعد التحریر: یادم بماند امروز ده- دوازده ساعت پای این کامپیوتر لعنتی نشستم و فقط سه خط به این paper لعنتی تر اضافه شد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :