از من فاصله بگیرید لطفا

بالاخره یکی از پیپر ها رو تموم کردم... خوانشی از چکامه ای برای عندلیبِ کالریج شاعر نامی ادبیات رمانتیک، فقط باید حوصله کنم یکی دو بار به دقت بخونمش و اصلاحات نهایی رو انجام بدم. بعدش فقط می مونه یه بوک ری ویوو و یه پیپر نسبتا بلند در باب استدلالات جان دان در غزلواره های الهی نوزده گانه اش و تهیه ی سرفصل مطالب برای کلاس و البته از همه مهمتر پرزنت کردنش.

خوب همه اینها رو گفتم، شما هم حتما میگید این که خیلی عالیه.. اما خوب اضافه کنید به همه این چیزهای مثلا عالی این رو که دیشب تا صبح توی خواب سر یه مثاله ی(همون مسئله یا مسأله خودمون) کاملا جدی، بلند بلند فکر می کردم، اون وسط ها هم خواب دیدم دارم از عصبانیت دست می کشم توی موهام و موها هم نامردی نمی کنند و دسته دسته از سرم جدا میشن... صبح که دست و صورتم رو میشستم خودم رو که تو آینه دیدم فقط گفتم خدایا صد هزار مرتبه شکرت! باز هم می فرمایید اینها هم عادی هستند و لابد نمک زندگی؟ خوب قبول، اما باور کنید بحث کردن سر یه شیشه مایه ماکارونی دیگه به هیچ وجه عادی و قابل تحمل نیست.. تازه خوبه صبح (ظهر) که بیدار شدم با صدای بلند اعلام کردم "امروز لطفا به من نزدیک نشوید. پاچه می گیرم!" واقعا چرا بعضیها اینقدر احمقن؟ بعضی وقتها از اینکه بعضی ها اصرار دارن دو دو تا، خیلی بیشتر از چهار تا، مثلا شونزده هفده تا میشه کفرم در میاد!

 

پی نوش خصوصی: باهات حرف دارم. اینو اینجا نوشتم که اگه تا اون موقع که سر برسی، سر خودم رو با هزار تا استدلال مسخره شیره مالیده و از گفتنش منصرف شده بودم، با خوندن این یادآور خودت پا پیِ مطلب بشی و وادارم کنی تا برات بگم، خوب؟

 

پی نوشت عمومی : تو رو خدا همکاری کنید من امروز درسم رو بخونم، کارام مونده، دیروز هم یه ثانیه درس نخوندم، عذاب وجدان دارم، باید درس بخونم، اصلا فقط برای همین اینجام، این همه فکر و خیال اگر بگذارد! همکاری کنید لطفا.. همکاری!

 

بعد التحریر: برای تبدیل شدن شک خودمون به یقین هم که شده بود یک فروند لامپ مهتابی رو گذاشتیم سه کنج دیوار و با یه حرکت دولاچاگی پودرش کردیم.. خورده مهتابی جمع میکنیم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :