تلگراف می زنم پس بیشتر هستم!

تلگرافچی کلمه ها رو شمرد. دکتر توجهی به او نداشت. بلکه به کتاب قطوری خیره شده بود که در کنار دستگاه تلگراف گشوده بود. پرسید: "این رمانه؟"

تلگرافچی تلگراف کرد : "بی نوایان، اثر ویکتور هوگو،" بر نوشته ی دیگر مهر زد و کتاب به دست به کنار نرده آمد : "فکر کنم تلگراف [کردن]ش تا دسامبر طول بکشه."

دکتر خیرالدو سالها بود که می دانست تلگرافچی در مواقع بی کاری برای خانم سان برناردو دِل ویِنتو شعر تلگراف می کند اما دیگر خبر نداشت که رمان نیز تلگراف می کند.

دکتر کتاب کهنه را که ورق می زد خاطرات مغشوش دوران جوانی اش برایش زنده می شد، گفت : "این را جدی میگم، آثا الکساندر دوما مناسبتره."

تلگرافچی توضیح داد : "اون این کتابو دوست داره."

"هیچ وقت دیدیش؟"

تلگرافچی سری تکان داد و گفت: "این موضوع مهم نیست. چون اونو هر گوشه دنیا که باشه از اون تکیه ای که رو حرف "ر" می کنه، می شناسم."

 

115- 116 ، ساعت شوم، گابریل گارسیا مارکز. ترجمه احمد گلشیری – انتشارات نگاه - ۱۳۸۶

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :