یک خواب و یک دنیا صدا

نوروز بود، دم دمه های سال تحویل و ما عازم  روستایی ییلاقی، درختها تازه جوانه زده بودند، جوانه هایی که بیش از اینکه سبز باشند به زردی می زدند.هنوز هم شاخه ها به برف های گریزان از آفتاب بهاری پناه می دادند. نوروز بود اما هنوز سوز زمستان از هوا رخت بر نبسته بود. با لباسهای ضخیمِ گرم و شال و کلاه وارد باغی شدیم که قرار بود سال را سه نفری همانجا تحویل کنیم؛ یک سال تحویل ظاهرا مردانه! وارد باغ که شدم پیام دادی، "راه-پله های منتهی به پشت بامِ عمارت باغ، ماهی های قرمز را دریاب، نوروزت مبارک" پیامت را زود بستم، انگار حسی میگفت که باید مخفی بمانی، تو و همه ی پیامها و احساسم به تو، حتی هدیه نوروزی ام یعنی ماهی های قرمزی که در پلکان انتظارم را میکشیدند.

پدر برای گرم کردن شومینه هیزم طلب کرده  بود اما پیغام تو در صدرِ باید های آن لحظه ام بود و من باز، مانده بودم بر سر دوراهی… راه پله ها را در پیش گرفتم، خار و خاشاک بود که زیر پایم می شکست و صدایش قدمهایم را استوار تر میکرد. رسیده بودم آن بالا، بالای سر ماهی های قرمز گوشتالودی که در پاکت های پلاستیکی، آخرین جرعه های آب را از جوارِ قالبهای کوچکِ یخِ داخل کیسه ها طلب میکردند. تنها من مانده بودم و یک دنیا صدا: صدای خرد شدن برگها و خاشاکهای زیر پاهایی که پله ها را دو تا یکی پایین می جهیدند، صدای پدر که "هیزمها را طلب می کرد و سردی لحنش هوا را دو چندان سرد میکرد و صدای بی صدایی ماهی های نیمه جان که زندگیشان را از من طلب می کردند؛ شاید دقایقی بیشتر نپایید این تشویش و  تکاپوی سرد، اما یک عمر بود در زمان بی ظرفِ آن عالم.

نفهمیدم چطور گذشت و چقدر طول کشید، اما گذشت! خودم را می دیدم که نشسته ام جلوی شومینه ی در گداز، تسلیم و مقهورِ هرمِ آتشی که انگار یخهای وجودم را آب می کرد؛ آتش زبانه می کشید و هیزمها می سوختند با صدایی که درست صدای شاخه های خشک زیر پاهایم را می مانست! از ورای گرمایِ مجسمِ شعله ها نگاهم به نگاه پدر که گره می خورد انگار شرارتِ صرف بود که با متانتِ محض ترکیب میشد؛ ترکیبی گرمازا که لاجرم باید کار شعله ها را آسان میکرد در آب کردن یخِ قلبم!

 

+ خواب پر نمادی بود، ماهی قرمز، یخ، سرما در بهار، آتش و یک دنیا صدا؛ یونگین های با واسطه ی گرامی، مشتاق تعبیرات و تفسیراتتون هستم! --- به روح خود حضرت یونگ قسم حرف «کارما» رو هم نزنید که راه نداره!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :