استقراء

اپیزودِ اول و آخر: [مش رمضان در مغازه ی ماست بندی اصغر آقا ماست بند ]

 

مش رمضون: سلام اصغر آقا، خدا قوت چه ماستهای معرکه ای درست می کنید. یه چند وقتیه می خوام ازتون بپرسم چطوری ماستاتون رو اینقدر خوب درمیارید؟ دستورشو رو به ما هم میدین؟

اصغر آقا ماست بند: و علیکم السلام. ما کوچیک شماییم. والا ما از بچگی چون مرحوم ابویمون ماست بندی داشت اصلا ماست و ماست بندی تو خونمونه، والده ی خدا بیامورزمون هم توی خونه همیشه ماست های خوشمزه درست می کرد. این شد که ما هم جذب ماست و ماست بندی شدیم! راستیتش از همون یازده سالگیمون که ابوی عمرشونو دادن به شما وایسادیم در مغازه، البته عموی خدا بیامرزمون هم تو کار ماست بود تو لاهیجون، همیشه ماستهای سفارشی درست می کرد و میفرستاد تهرون تا اینکه بعدا آوازه ماستهاش تو تهرون پیچید وبعد هم که ماست بند رسمی دربار اون خدا بیامرز شد. خدا بیامرز پدرخانمم هم تو امیر آباد لبنیاتی داشت و ماستهاش تو اون راسته رو دست نداشتن. خلاصه که  ماست و ماست بندی تو خون ماست، اصلا شیر مارو میبینه خود به خود ماست میشه جونِ مشتی... راستی  گفتی دستورِ ماست می خواستین مشتی؟

مش رمضون: می خواستم، اما دیگه  اذونُ گفتن باس برم نماز. فردا میام سر فرصت دستورش رو ازت میگیرم....

 

جایگزین کنید شخصیت اصغر آقا ماست بند را با باغبون و مکانیک و نقاش و مهندس و دکتر و فیزیکدان و سیاستمدارایرانی. نمی دونم این چه ژنیست در خون ایرانی که وقتی ازش راجع به موضوعی سوال می کنی اول باید مشروعیت خودش برای پاسخ دادن به اون سوال رو به اثبات برسونه بعد اگه فرصت شد احیانا به جواب دادن بپردازه! چند وقتی بود که این قضیه روی اعصابمون بود. شکر خدا فرصت دست داد. نوشتیم و راحت شدیم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :