سوگنامه ای که ماه ها نانوشته ماند

ببین، نگاهم کن، حالا که رفتی باید اشکهای شورم را در خواب مز مزه کنم، اشکهایی که یک هفته بعد از رفتنت هم که تازه خبردار شدم، غربت تنهایی م را خیساند!

آخرین بار که دیدمت، آنقدر خراب بودی که حتی دلم وداعت را نخواست.آخرین بار که دیدمت می دانستم بار آخرست اما فقط احمقانه خندیدم. نتوانستم برای فاجعه ی نیامده بگریم عمو جان، نخواستم!

از وقتی که رفتی دوبار آمدی با خود ببریم، هر دوبار گریختم! باز هم بیا، دلم برایت تنگ شده آخر، اما شک نکن هزار بار دیگر هم که بیایی از دستت فرار خواهم کرد عمو جان، کار دارم اینجا فعلا، بهانه دارم برای زیستن این روزها…

با همه ی این حرفها  ماتم گرفتم این روزها برای وقتی که می آیم به آن خانه و آن گوشه ی را خالی می یابم. همان گوشه که مینشستی، کتاب می خواندی، غذا می خوردی، نماز می خواندی، همان گوشه که حالا دیگر خالیست عمو جان...

 

 

*دلم نمی خواد بیش از این، ملکِ 45 متری ام را حزن آلود کنم رضا جان، می بینی بقیه سوگنامه را قورت می دهم و تراژدی را تنها می گریم اخوی... می بی نی؟

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :