دلم می خواست - بی روتوش

گمونم زندگی ما سرجمعِ داشته های ما با حسرتهایی است که در دل داریم، آنچه که بودیم و آنچه می خوایم بشیم! این خواسته های ما می تونند به کوچکی و سادگی و بی وزنی همه ی داشته های امروز ما باشند و یا به بزرگی همه بزرگی های دست یافتنی دنیا؛ که امروز ما اگر عظمتی دارد بی شک ریشه اش در خواسته های دیروز ما ست!

از اونجایی که وصف العیش نصف العیشه و از اونجایی که وقتی به جاده می زنیم باید مقصد رو بدونیم و تفرجگاه های میان راهی را هم، می نویسم آنچه را  "دلم می خواست، بی روتوش" می خوانمش، حتی اگر خیلی زرد باشه، حتی اگر همه ی ماجرا نباشه، حتی اگه تعمدا پزهای روشتفکرمابانه اش و تخیلات شهوانیاتش سانسور شده باشه، حتی اگر همه اش در گذر زمان محکوم به تغییر باشه،می نویسمشان حتی اگه دست نیافتنی باشد و حتی اگه همین الان هم با نیم مثقال اراده ی مندرس قابل دسترس باشند. می نویسمشان چون دلم می خواهد/ دلم می خواست بنویسمشان.صد قلمش رو اجالتا قلمی کردم بی هیچ آداب و ترتیبی... شما هم بنویسید اگر دلتان می خواهد/ می خواست...

 

دلم می خواهد/می خواست:

 

  1. بابا هر چه زودترخودش رو بازنشست می کرد.
  2. دایی یه شبه از سود کارخانه ش میلیاردر می شد.
  3. تا بیست و پنج سالگی اون 3 تا کتاب رو ترجمه می کردم.
  4. مثل قدیمها حالم از شنیدن اسم سیگار به هم می خورد.
  5. می رفتم ماهیگیری یه ماهی کپور بزرگ می گرفتم با قلاب.
  6. یه سطل ماست رو تنهایی در بدو خرید سر می کشیدم.
  7. واسه خرید کفش و کلاه و لباس ملاحظات مالی رو لحاظ نمی کردم.
  8. هر روز که از خواب بیدار می شدم رو چونه م یه جوش گنده نبود.
  9. یه بار با عمو گابو ملاقات میکردم و اون هم منو پسرم صدا می کرد.
  10. کاری از یه نویسنده ی برنده ی نوبل ترجمه می کردم.
  11. تا سی  سالگی یه رمان به انگلیسی و فارسی می نوشتم.
  12. یه بی ام دابلیو مشکی سری 7 می خریدم.
  13. یه موبایل تاچ اسکرین با وای فای داشتم.
  14. بتون تازه ی پشت بوم خونم رو خودم آب بدم.
  15. یه آکواریوم آب شور داشته باشم که ماهیاش هیچوقت نمیرن.
  16. یه طوطی سفید کاکل دار داشته باشم که روی شونم بشینه.
  17. یه عالمه جوش صورتم رو جلوی آینه فشار بدم.
  18. یه موسسه خیریه برای کمک به کودکان بی سرپرست تاسیس کنم.
  19. صبح ها به طور طبیعی از خواب بیدار بشم نه با آلارم!
  20. کتابهایی که می خونم به این زودی ها فراموش نکنم.
  21. جدول ضربِ هشت و نه رو آخر یاد بگیرم.
  22. یه عالمه کوکتل پنیری وسالاد اولویه ی بی نان می خوردم.
  23. وبلاگم روزی 2 هزار تا ویزیتور داشت.
  24. همه ی پولهایی که بابا از بچگی برام خرج کرده طی یه فقره چک بهش بر می گردوندم و اخلاقا هنوز هم مدیونش می موندم.
  25. یه ستون اختصاصی برای خودم تو یه روزنامه ی پرتیراژِ حسابی داشتم.
  26. یه لیزارد سبز داشتم که وقتی توی سرش می زنی دمش رو تکون بده.
  27. از فیلم و سینما لذت می بردم.
  28. همه آدمها از یک نژاد بودند چون تجربه ثابت کرده دنیای بدون نژادپرستی فقط یه خیاله.
  29. بتونم به کشورم افتخار کنم.
  30. مدیر عامل باشگاه استقلال بشم.
  31. هیچوقت مجبور نباشم با قطار یا اتوبوس مسافرت کنم.
  32. امتحانات این ترمم آخرین امتحانات همه ی عمرم باشه.
  33. یه اتاق داشته باشم که سه وجهش کتابخونه باشه.
  34. دکتر پوستم کتبا ضمانت می داد هیچوقت کچل نمی شم.
  35. دستام اینقدر پشمالو نبود.
  36. یه ساعت سواچ نقره ای تاندربال داشتم.
  37. فرانسه رو حداقل به خوبی انگلیسی حرف می زدم انگلیسی رو به خوبی فارسی.
  38. توی پاسیوی خونم درخت موز داشته باشم.
  39. پاسبانها همه شاعر بودند.
  40. شماره ی تماس گیرنده از ایران روی موبایلم می افتاد.
  41. غزلیات حافظ رو تمام و کمال از بر بودم.
  42. نواختن سنتور رو یاد میگرفتم.
  43. طبقه ی آخر برج پتروناس یه دفتر کار داشتم.
  44. هیچوقت مجبور نبودم دروغ بگم.
  45. محمد اشرفی مغانی، دوست دوران دبستانم رو که از خودم رنجوندمش پیدا می کردم و ازش عذر خواهی می کردم.
  46. یه مدت تو کابل زندگی می کردم و لهجه ی افغانی رو به خوبی "حسن آقا" یاد می گرفتم.
  47. با کروز طول مدیترانه رو طی می کردم.
  48. یه مدت طولانی در لبنان زندگی می کردم.
  49. تو لاتاری گرین کارد آمریکا برنده می شدم.
  50. ندارد.
  51. استقلال بازم قهرمان جام باشگاه های آسیا میشد.
  52. یکی از این صندلی های ماساژور داشتم.
  53. تی شرت زرد و صورتی و آبی آسمونی بهم میومد.
  54. دوران بازنشستگیم رو تو یه روستای خوش آب و هوا بگذرونم.
  55. اونقدر روحم بزرگ باشه که سر موضوعات کوچک راحت گذشت کنم.
  56. پرفسور لیم رو دعوت کنم ایران و دیدنی های ایران رو نشونش بدم.
  57. دیگه مجبور نبودم هیچوقت با مسنجر چت کنم.
  58. دوستانی داشته باشم که چپ و راست پزشون رو به این و اون بدم.
  59. هر سال آخرای اسفند که میشه یه عالمه بنفشه تو باغچه ی خونم بکارم.
  60. خودم باشم چه در باجه ی یک بانک،چه در زیر درخت.
  61. برام فروغ بخونه.
  62. یا یه دوربین حرفه ای برم بِرد واچینگ تو جنگلهای اطراف گنتینگ.
  63. یه سبک این عکسهای دسته جمعی رهبران دنیا در حاشیه ی نشستهای سران سازمان ملل، عکسی با حضور همه ی اعضای فامیل بگیرم بدون حتی یک نفر غایب!
  64. هیچوقت حماقتی نکنم که بعد مجبور به عذر خواهی بشم.
  65. وقتی تصادف می کنم و طرف مقصره فقط لبخند بزنم و بگم اشکال نداره می تونید تشریف ببرید.
  66. شنا یاد بگیرم.
  67. نستعلیق رو با قلم درشت هم یاد بگیرم.
  68. اون ایده ی "جملات قصار"م رو عملی کنم.
  69. این بار که رفتم چین دیوار چین رو ببینم.
  70. بدون عذاب وجدان ریش پروفسوری بذارم و یه دستنبند چرمی ظریف دستم کنم.
  71. یه دوربین کنون 400D بخرم، برای خودم نه البته.
  72. دنیای بعد از مرگ سرِ کاری نباشه.
  73. مفسر سیاسی فلان کانال تلویزیونی بشم.
  74. زبان کردی رو یاد بگیرم.
  75. یه نانوایی سنگکی تو کوالالامپور بزنم.
  76. حتی اگه شده برای یه روز توی یه لنج ماهیگیر کار کنم.
  77. جمعه ها از تقویم حذف می شدند!
  78. وقتی هوس می کنم کسی دور و برم نباشه کسی بابتش ازم توضیح نخواد.
  79. یه جوری بمیرم که این کارت اهدای اعضای بدنم بیفایده نمونه.
  80. برای هیچ کاری مجبور نشم توی صف منتظر بمونم.
  81. روزی این شک فلسفی لعنتی رو تبدیل به یقین کنم.
  82. تاریخ تمدن و فلسفه ی ویل دورانت رو بخونم.
  83. همیشه تو زندگیم یکی باشه که کارهای درستم رو تائید کنه و اشتباهاتم را تصحیح.
  84. یک فقره مسواک برقی براون داشته باشم.
  85. واسه دکترا یه بورس دو لا پهنا ی چرب و نرم بگیرم.
  86. در زندگی سر و کارم با آدم بد قول و مغرور و بی حیا نیافته.
  87. ندارد.
  88. حس الانم جاودان بشه.
  89. با بابا برم آموزش خلبانی با هواپیمای دو نفره ی تک موتوره.
  90. یه مسافرت اساسی با تمام فانتزی های ذهنیم بکنم.
  91. طبق اون خوابی که بارها دیدم سر فلکه ی باغ ملی تصادف نکنم و بمیرم.
  92. تو کویر شتر سواری کنم.
  93. دستگاهی داشته باشم که از خوابهام پرینت بگیره و صبح که بیدار میشم تحویلم بده.
  94. یه آئودی تی تی قرمز داشتم. (با مورد 12 مغایرت داره؟ خوب داشته باشه)
  95. هیچوقت قافیم تنگ نیاد مثل الان.
  96. ندارد.
  97. مورد شماره ی 32 دوباره
  98. ندارد (واقعا برگشتین شماره 32 رو خوندین دوباره؟ شما دیگه عجب بیکارایی هستید ااا!!)
  99. شبها راحت تر از این ها خوابم می برد.
  100. شما هم از این می خوام/می خواستم ها بنویسید.

 

 

پی نوشت 1: این پست طی مدت سه شبانه روز نا متوالی نوشته شده بنابراین مطابق با حال و هوای لحظه های که می نوشتم لحن نوشته تغییر میکنه.

پی نوشت 2: این پشت بعد از تحریر ویرایش نشده و نخواهد شد. تحمل غلطهای احتمالی به عهده خواننده است.

پی نوشت 3: این پست قراره مدت زیادی اینجا بمونه پس لطفا وبلاگهاتون رو که آپدیت می کنید و من براتون کامنت می گذارم و شما متعاقبا روی لینک من کلیک کی کنید و در نتیجه به اینجا می رسید غر غر نکیند که چرا نمی نویسی، دلیلش اینه که سه تا امتحان گردن کلفتِ اساسی دارم.

پی نوشت 4: لطفا فقط بخوانید و من رو بر مبنای این پست قضاوت نکنید.

پی نوشت 5: کتایون جان خیلی وقته ننوشتین، حواسمون هست، دلمون هم تنگ شده برای نوشته هاتون و البته خودتون.

پی نوشت 6: آیدین خوشحالم که دوباره می نویسی!

پی نوشت 7: آلن جان وبلاگ جدیدت رو چرا تحویل نمیگیری؟ راستی خودت می دونی که این پستم چقدر شبیه اون پستته، اما جسارتن هیچ کپی رایتی برات قائل نیستم.

پی نوشت 8: پی نوشت های اینجا احتمالا متعاقبا از این هم بیشتر خواهند شد.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :