تو نمی خندی فقط می دونم!

اینجا مانده ام تنها، میان یک مشت آدم متخصص، یک مشت خبره ی کار کشته، یکی متخصص خرید و فروش زمینهای سه نبش مسکونیِ با متراژ سه هزار متر مربع به بالا، یکی متخصص به سیخ کشیدن جوجه کبابِ بدون استخوان با گرایش ران و سینه، یکی متخصص اسپورت کردن خودروهای ژاپنی گرایش رینگ اسپرت آلومینیومی لکسوز، یکی متخصص قیلوله های میان مدت با گرایشِ خر و پُف های کم قدرت.. مانده ام میان این همه متخصصِِ پر ادعا، بی هنر، بی همفکر، بی همزبان و درد می کشم. به خیال اینها دیوانه ای هستم که تازه از فرنگ برگشته م و سرم بوی قرمه سبزی میده، بهم می خندند، بهشون می خندم، آخر قصه کی خندونه، نمی دونم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها :