لطفا اگر قادر به مشاهده صفحه با اینترنت اکسپلورر نیستید از فایرفاکس استفاده کنید

نمی دونم بارون که گرفت دلم شروع کرد به گرفتن یا دلم گرفته بود که بارون گرفت، هر طور که بود نشسته بودم داشتم پست جدید کتایون جان رو می خوندم؛ برای خودش هم نوشتم، صدای پیانو رو میون کلمه هاش می شنیدم، صدایی که با موسیقی بارون آمیخته بود و از من دلبری می کرد. هوس کرده بودم بازم به سبک کتایون جان برای دل خودم بنویسم اما  باید یه سر به این بغلی بزنم، آدمیزاده دیگه، آلارم هم که نداره، حس و حال آدمیزاد رو هم حالیش نیست. باید برم. [اینحا زمان عوض می شه اما نمی دونم چرا فعلام عوض نمیشن منم کاری به کارشون ندارم] اون تو که می رم چشمم به تشت لباس سفیدها می افته که انداختم تو وایتکس، الان کمِ کم دو شبانه روزه اون توئه! قید موسیقی بارون رو می زنم، باید آستین بالا زد، معجزه ای در کار نیست. آب توی تشت رو که خالی می کنم بوی کلر دلم رو میبره جایی شبیه استخر صدف که درست روز قبل از پروازم با عمو اینها رفته بودیم. شیطونه میگه اگه هوس استخر کردی خوب پاشو برو پایین، جوابشو نمی دم، باز اصرار می کنه،این دفعه بارون رو بهونه می کنم، می گم خطرناکه، ممکنه رعد برق بزنه تو آب و .. ظاهرا قانع شده اما ته دلم می دونم که این دل خودمه که از اون استخرها خواسته، از اونها که مردم توش هنوز هم به لباسهایی که تو کمدشون جا گذاشتن و ماشینهاشون که تو پارکینگ دم در پارک کردن فخر می فروشن، از راه رفتنشون معلومه، از باد دماغشون، اینجا اصلا از این لحاظ حال نمیده، هیشکی اهل پز و قمپز و این حرفها نیست، واسه همینه به دل آدم نمیچسبه استخر... می تون تا ابد به این طور نوشتن ادامه بدم، اما فایدش چیه؟ وبلاگم از صبح باز نمیشه اعصابم خورده، از صبح چند نفری ایمیل زدن که وبلاگت باز نمیشه، اما کسی نمی دونه چطور میشه درستش کرد، دارم این مطلب رو می نویسم شاید پستش که کردم وبلاگم راه بیافته، مثل اس ام اس های تو ایران که وقتی نمیرسن باید یکی دیگه پشت سرش فرستاد تا قبلیه راه بیافته، شایدم اصلا اینطور نیست و من فقط اینطور فکر می کنم، باید برم، این بی وبلاگی هم بد دردیه ها، حسابی آدمو عذاب میده...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :