منِ پیشوا

سه چهار روز است که لباسها را ریخته م تو یه کیسه زباله که بندازمشون دور اما دلم نمیاد، وجودشون اون گوشه ی اتاق هم بد جوری عذابم میده، از وقتی اسیر ماجرای دور انداختن این لباسها شدم حس «پیشوا» رو خوب میفهمم هنگامی که اون دو هزار تا بچه ی بیگناه که ازشون برای بردن مسابقه ی بخت آزمایی سوء استفاده کرده بود را از ترس بازرسان بین المللی بی هیچ سرپناهی توی جنگل رها کرد. حسی که بالاخره اونقدر عذابش داد تا مجبور شد چند تا از افسران گارد ریاست جمهوری رو مأمور کنه بچه ها رو یه سوار کشتی حامل سیمان با خرجی از باروت کنند و وسط دریا منفجر کنند. لباسها رو که گوشه اتاق می بینم و حکایت پیشوا رو که جلوی چشمم مجسم می کنم با خودم فکر میکنم باید یکی رو مأمور کنم لباسها رو برام بندازه دور؛ یکی که بتونم به سبک پیشوا بعد از اینکه مأموریتش رو انجام داد مؤاخذه و تنبیه کنم و یادش بیارم که «دستورهایی وجود دارند که می توان صادر کرد اما نبایسی اجرا شوند.»*

*پائیز پیشوا، گابریل گارسیا مارکز. ترجمه محمد رضا راه ور – نشر روزگار - ١٣٨٢

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :