نون (قسمت اول)

دخترک یک هفته ای بود که وارد زندگی ما شده بود. نخواسته وارد شده بود و ندانسته! عصر ها می آمد کنار میم می نشست و ما فقط صدای پچ پچ و خنده های ریز شان را می شنیدیم. گاهی هم اندک گلایه ای از زندگی می کرد که می گذاشتیم به حساب تازه وارد بودن و «هوم سیک» بودنش. می گفتیم کمی که بگذرد به اوضاع عادت می کند؛ دو سه باری هم در این یکی دو ماهی که اینجاست خانه اش را عوض کرده بود که آن را هم به حساب بد شانسی اش می گذاشتیم؛ می گفتیم دخترک شانسِ خانه ندارد. یک بارش با همخانه اش مشکل پیدا کرده بود و دو بار هم ظاهرا با صاحب خانه حرفش شده بود.

چند شب پیش که آمد اینجا حسابی پریشان بود. استیصال را می شد در چهره اش دید احتمالا مقادیری اشک هم ریخته بود قبلش. پرس و جو کردیم دیدیم از این خانه ی چهارم هم راضی نیست. می گفت به هم خانه هایم مشکوکم. وقتی پرسیدیم چرا مشکوک؟ می گفت یک عالمه لباس آورده اند، زنانه، مردانه،  بچگانه و شروع کردند به شستنشان، حوله اش را هم قاطی رختهاشان شسته بودند گویا و به همین خاطر تهمت دزدی زده بود بهشان. به او گفته بودیم دزد هرگز حوله نمی دزدد اگر هم بدزدد نمی آید پهنش کند روی بند رخت که تو ببینی اش. می گفت خانه بوی بدی می دهد همیشه، پرسیدیم مثلا چه بویی، می گفت بوی پودر لبایشویی. گفته بودیم خب اینکه بد نیست، اصلا بوی پودر لبایشویی یعنی نظافت، یعنی پاکیزگی. اما دخترک این حرفها به خرجش نمی رفت. نصفه های شب زنگ زده بود که من دیگر نمی توانم اینجا بمانم، می ترسم، اینجا امن نیست، بو میدهند.

شب را چطور به صبح رسانده بودن نمی دانم، من که خواب بودم. روز بعدش باز آمده بود اینجا، ایستاده بود دم در، با کلی اصرار آمده بود تو. مدام عذر خواهی می کرد از اینکه دم به دم مزاحم ما می شود. مدام تکرار میکرد نباید می آمدم اینجا. می دانم کار درستی نمی کنم. بهش گفته بودیم این حرفها را نزند او هم مثل خواهر خودمان. برایش کلی کتاب و سی دی روانشناسی آوردم، از افسردگی محتوم غربت گفتم برایش، از افسردگی خودم در روزهای اولی که اینجا آمده بودم، پیاز داغش را هم زیاد کردم که مثلا خیلی خیلی حالم خراب بوده و حتی چندین بار گریه کردم از دلتنگی و ببین الان چه خوبم. اصلا آن پست وبلاگم که از علائم افسردگی نوشته بودم را هم نشانش دادم. گفتم تاریخش را ببین درست مال یک ماه و نیم بعد از آمدنم است، درست مثل الان تو. با همان سبک دکتر هولاکویی گفتم باید همه وقتت را پر کنی از کار خوب و فکر خوب، آنقدر که دیگر فرصتی برای  فکر و خیال و دلتنگی پیدا نکنی. همه ی این حرفها را که شنید باز می گفت به نظر شما باید برگردم ایران؟ گفتم ایران برای چه؟ پس من این همه روضه که می خوانم برای چیست؟ باز هم حرفش را تکرار میکرد. یک بند می گفت "می دونم نباید بیام اینجا. نباید مزاحم شما بشم." و میم احتمالا باز هم مثل داش مشتی ها گفته بود  "این حرفا چیه خانوم، شوما هم مثل خواهر خودمون. ایشالا اوضات که ردیف شد دعوتمون میکنی خونت؛ دنیا که اینجوری نمی مونه." فردایش از جایی شندیم که رفته پشت سرمان گفته: "اینها منو دعوت می کنن که بعدش بتونن تنها بیان خونه ی من...". با اینکه حسابی شاکی شده بودم از دستش به بچه ها توصیه کردم اصلا به روی خودتان نیاورید. انگار نه انگار حرفی شنیدید اصلا، شاید وضع روحی مناسبی نداشته یک چیزی از دهانش پریده...

ادامه دارد...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :