نون (قسمت دوم)

فردای آن روز در داشنگاه دیدم اش. سلام کرد. سلام کردم اما با توجه به حرفی که شنیده بودم نتوانستم بیش از یک سلام کاری برایش انجام دهم. حتی احوالپرسی هم نکرده بودم. شاکی شده بود از دستم. به همخوانه ای ها گفته بوده "فلانی دوست نداره من مزاحم بشوم." باز هم چیزی نگفته بودم تا شب که آمده بود دم در، میم رفته بود در را باز کرده بود. تعارف زده بود بیا تو، اما به میم گفته بود که فلانی حتما دوست ندارد مرا اینجا ببیند. داشتم کتاب می خواندم، صدای در را شنیده بودم اما غرق کتابم بودم کنجکاوی نکردم که کی آمده. دیدم میم آمده که هی فلانی بیا یه تعارفی به این بنده خدا بکن بیاید داخل، حالش خوش نیست اما نمیاد تو. رفتم دم در گفتم "بفرمایید ن خانم. چرا دم در ایستادین؟" گفت نه مزاحم نمی شم. گفتم مزاحم چیه بفرمایید لطفا. در جوابم جمله ی نا واضحی گفت. گفتم "نشنیدم میشه یه بار دیگه بگید؟" صدایش را صاف کرد و خیلی آرام و با لحنی اضطراب آلود پرسید " شما می خواین منو به پلیس معرفی کنید؟" نا خداگاه خندیدم. میم هم دم در خشکش زده بود. نگاهش کردم شانه بالا انداخت، یعنی که نمی دانم. به ن گفتم "یعنی چی شوخی می کنید؟" دیدم این بار خیلی جدی اما هنوز با همان لحن پر استرس دفعه ی پیش حرفش را تکرار کرد. گفت که می داند که این بار دیگر می خواهیم بدهیمش دست پلیس تا برای همیشه از شرش خلاص شویم. این را که گفت کنترلم را از دست دادم. بیشتر از اینکه عصبانی بشوم ترسیدم، قالب تهی کردم. صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم. به خودم که مسلط شدم گفتم "ببن ن خانم در این چند روزه هرچی از این و اون شنیدم رو حتی به روی خودم هم نیاوردم اما باور کن این یکی دیگر از تحمل من خارجه." این را گفتم و مثل برق خودم رو به اتاقم رساندم در را محکم بستم و خودم را روی تخت انداختم.

چهار ستون بدنم داشت می لرزید و انگار قلبم به جای سینه در دهانم میزد. دیدم اینطور نمی شود. بالاخره این یک بسته کلرو دیاسپوکساید که از ایران آوردم باید روزی به دردم بخورد یا نه؟! در اتاق را که باز کردم که به سمت یخچال بروم دیدم گوشه ی اتاق نشسته. م هم کنارش است، خیلی عادی دارند فیس بوکشان را نگاه می کنند. با تغیّر قرص را انداختم بالا، لیوان آب را پشتش سرازیر کردم و خزیدم توی اتاق. چندین و چند ساعتی با این آرامبخشِ از آب گذشته خواب بودم حتی خواب هم ندیدم حتی پلک هم نزدم در خواب... بیدار که شدم اما، خبر دادند ن را پلیس گرفته، می خواسته خودش را از طبقه پانزدهم بلوکشان پرت کند پایین....

 

امیدوارم این داستان ادامه نداشته باشد.

پی نوشت:نون الان در بیمارستان تحت مراقبت است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :