درد زیستن

از سر شب تا به الان که ساعت سه و نیم نصف شبه پاچه ی همه ی کسانی که دم دستم رسیدن گرفتم، حس می کنم همه ی چیزهای دور و برم آزارم میده، از هوای گرم استوایی و عرق سوزهای زیر گردنم و بوی پودر بچه تا آهنگ پریچه ی معین که نمی دونم از کدوم سوراخی میاد و روی اعصاب من راه میره، یه قرص انداختم بالا که بخوابم اما انگار یکی عهد از خواب بیدارم کرده که بیام اینجا و فقط این جمله رو بنویسم که:

                  «افسوس که درد زیستن را دوایی نیست! »

دارم تو گوگل سرچ می کنم که آیا این جمله رو قبلا کسی گفته یا که مصداق بارز وحی در بستره...فعلا که گوگل داره گواهی میده که مبعوث شدم، شاید فردا که چشم شما ها به این پست افتاد «پیامبر کذاب» م خواندید...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :