حکایت

آسمان جلی فیلسوف مسلک، توبره ی ذهن را با سوالات فلسفی و دغدغه های انتزاعی انباشته، جهت رفع شبهات نزد عالمی سالخورده رسید. عالم را صدا بر آمد چه سوال در توبره داری ای مرد؟ مرد پاسخ داد: "ای شیخ، سالهاست در عجبم دادار تخم مرغ را خلقت مقدم کرد یا مرغ را؟ مسکر را به چه سبب حرام خواند؟ منبر را از چه روی پلکانی سازند؟ و جنین را در رحم از دنیای بیرون احوال چیست؟ و ..." شیخ کلامش را قطع کرد و خدم و حشم را فراخواند تا از برای مرد اطعمه ای فاخر سازند. طعام را که به اتمام رسانید دیگر بار دهان از برای طرح سوال گشود که شیخ مجالش نداد و ملازمان را اذن نمود از برایش شراب بیاورند. مرد که از باده سرمست گشت،انبان ذهنش به قلیان آمد و جمله سوالات را از یاد برد، لیک دیری نپایید که  استفتا کردن از نو آغاز کرد. شیخ این بار نیز مجالش نداد و دلبرکان را فراخواند تا دست مرد را گرفته، با خود به اندرونی برند و حاجتش روا سازند. شیخ، مرد را که از مجامعت فارغ یافت ندا برآورد، آماده ام از برای پاسخ گفتن؛ اینک چه سوال داری در سر؟ مرد درنگ نکرد، برقی از دیده ساطع نمود و تیز گفت: "هیچ!" 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :