خسته نباشید جناب قهرمانی پور!

عشق سالهای وبای گارسیا مارکز را مترجمان زیادی به فارسی برگردانده اند، از جناب «بهمن  فرزانه» بگیرید که ترجمه ی صد سال تنهاییشان از زبان ایتالیایی شهره خاص و عام است تا خانم «مهناز سیف طلوعی" که به نظرم بهترین ترجمه عشق سالهای وبا رو ایشون روانه بازار کردند و «نازی عظیما» که فکر میکنم ترجمه ایشون الان دیگه در بازار نایاب شده باشد. «دکتر محیط» نیز علی الظاهرعشق سالهای وبا را ترجمه کرده اند که به قرینه ی صد سال تنهایی بایستی برگردانی از ترجمه ی اینگلیسی گریگوری راباسا -که بهترین و دقیق ترین ترجمه ی انگلیسی آثار مارکز را انجام داد- باشد. برگردان «کیومرث پارسای» که بر اساس آخرین ویرایش کتاب در سال 1999 صورت گرفته نیز از معدود ترجمه های آثار مارکز هستند که از اسپانیولی به فارسی برگردانده شده و در آخر هم جناب اسماعیل قهرمانی پور که یگانه بهانه ی من برای نوشتن این پست هستند.1

نکته ی نخستی که در خصوص ترجمه ی ایشان قابل ذکر است این است که ایشان مشخص نکردند اند که کتاب را از چه زبانی و از چه ویرایشی و احیانا از چه مترجمی برگردانده اند که خود محل اشکال است اما مهمتر از آن پا نوشتهایی هستند که ایشان تنها چهار یا پنج بار در کل کتاب از آن برای ایراد توضیحات گهر بارشان مورد استفاده قرار دادند و به نظرم هر کدام به تنهایی برای انفجار مغز خواننده کفایت میکند.

مورد اول در صفحه ی 30 کتاب است، جایی که مارکز حومه ی شهری که داستان در آن اتفاق می افتد را توصیف می کند؛ آنجا که مارکز به سر ریز شدن چاه های توالت در اثر باران سیل آسا و تبدیل کردن شهر به لجنزاری "بویناک" اشاره می کند، جناب قهرمانی پور ناگهان به یاد دوران خدمتشان در بوشهر می افتند و پا نوشتی بدین شرح تحویل خواننده می دهند: " خود مترجم مدتی را در شهر بوشهر مشغول به خدمت بوده است و عین همین صحنه را در آنجا مشاهده کرده است." گمانم بی قوارگی و نا بجا این اظهار نظر توی ذوق هر خواننده ی عاقلی خواهد زد. آخر در بازخوانی پیش از نشر به جناب قهرمانی پور یاد آوری کند که این درست که مترجم هم مانند هر خواننده ی دیگری با خواندن هر صحنه ای از کتاب ممکن است یاد خاطره ای بیافتد اما در میان گذاشتن آن با خواننده در پا نوشت ترجمه چه معنی ای می تواند داشته باشد؟!

مورد دوم جایی است که مارکز از «زنگ» ماشین های آتش نشانی سخن می گوید و آقای قهرمانی پور که ظاهرا از امانتداری خود در ترجمه ی کلمه ی "زنگ" بسیار مشعوفند احساس رسالت می کنند که این واژه را برای خواننده بیشتر بشکافند فلذا در پا نوشت مربوطه در صفحه ی 67 کتاب چنین می نویسند: "در ماشین های آتش نشانی قدیم که هنوز آژیر اختراع نشده بود [جمله بندی را دقت کنید]، زنگ نصب کرده". خوب تا اینجای کار جز جمله بندی اشتباه ایراد چندانی بر ایشان وارد نیست چرا که به خواننده اطلاعاتی هر چند غیر ضروری ارائه می کنند اما ایشان به همین بسنده نمی کنند و در ادامه ی افاضاتشان می نویسند "و در موقع حرکت آن را به صدا در می آوردند تا مردم و وسائل نقلیه دیگر خود را کنار کشیده و به آن راه بدهند". بنده نمی توانم در بدیهی بودن این امر برای یک طفل چهار ساله هم شک کنم. شما چطور؟

در مورد سوم که به خاطر طولانی شدن این پست، مورد آخر خواهد بود توضیحات وقیحانه ی آقای قهرمانی پور در ذیل صفحه ی 68 کتاب است؛ در اواسط صفحه می خوانیم که "...و هنگامی که برای خواب نیمروزی حاضر شد[منظور دکتر اوربینو است]، ساعت به سه بعد از ظهر رسیده بود. اما قبل از خواب از بوی ادرار خود، که بوسیله ی مارچوبه ی ولرم صافی شده بود، بر سر کیف آمد." از ترجمه ی بی قواره ی این سطور که بگذریم جناب قهرمانی پور در اینجا توضیح می دهند که "مترجم از ترجمه ی این کلمات مهمل و بی ربط شرم دارد ولی به دلیل قولی که به ناشر داده است تا همه چیز را عیناً ترجمه نماید، ناگزیر بر خلاف میل شخصی مبادرت به این کار می کند و از خوانندگان محترم پوزش می طلبد." به واقع که "مهمل" و "بی ربط" انگار دقیقا دو صفتی هستند که جناب قهرمانی پور به کار برده اند تا شخصی که توضیحاتشان را می خواند بدون اینکه برای پیدا کردن واژگان مناسب به دردسر بیافتد آنها را سریعا به پا نوشت خودشان برگرداند. آخر کسی نیست بگوید مهمل تر از این پا نوشتی که ایشان نوشته اند در تاریخ پا نوشت نویسی بشر ممکن است؟ اصلا به شما چه ارتباطی دارد که این کلمات بی ربطند یا با ربط، اصلا شما به چه حقی برای وفاداری به متن سر خواننده منت می گذارید. اصلا شما از جزئیات نگاری بی نظری مارکز چه می دانید. شرم آوراست واقعا، شرم آور!

  1. از ترجمه های دیگر موجود در بازار بی اطلاعم

 

پی نوشت : پاک قاطی کردم!


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :