انزوا

چند دقیقه پیش بعد از مدتها با همسایه ی گرامی آنلاین صحبت میکردم، که در حین چت ایشون خواستند در خصوص این پست، همانجا  آن لاین کامنت بدهند. ایشون با ذکر چندین و چند مورد تماسی که خودشون و یا  دوستانشون با من گرفته بودند تا برای مناسبتی یا مهمانی ای دعوتم کنند و من بدون استثناء همه رو رد کردم و یا به نحوی پیچوندم [نقل به مزمون] یاد آوری کردند که واقع بینانه تر نگاه کنم و همه ی تقصیر را به گردن دیگران نیاندازم و حالا خوب که فکر میکنم می بینم حرفشون پر هم بیراه نیست. اصلا از نمونه های بارزتر همین مراسم چهار شنبه سوری امسال که بعد از کلی هماهنگی و اعلام قبلی و تدارکات، یکجانبه از شرکت در آن منصرف شدم و موجبات رنجش چندین و چند نفر رو فراهم آوردم. با خودم که خلوت می کنم می بینم واقعا موجود منزوی و خانه نشینی شده ام این روزها. حق دارد بنده خدا جین فنگ (این دوست چینی مون) که میگه عرفان تو واقعا آدم مرموزی هستی! و از دلایل این حرف هم همیشه به این بسنده می کنه که آخه با هیچکش نشست و برخاست نمی کنی و هر موقع که ازت خبر گرفتم گفتند نشسته ای پای میزت و سرت به کامپیوتر و کتابت گرم است. بعله واقع بینانه نگاه کنید من موجود منزوی و تنها و گوشه گیری شده ام. دلیلش را می دانم و نمی دانم. اما به هر تقدیرگمان می کنم با ادامه ی این وضع خودم رو در معرض گندیدن قرار خواهم داد. باید راه گریزی باشد. فلذا حرکتی باید کرد. تجدید نظری باید نمود.

پی نوشت خصوصی: م جان معذرت که صدام رو وقیحانه به روت بلند کردم!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :