وصلت در ملاکا

یکی دو روزی از بهر تفرج و تفحص و تقرب و البته انجام یک امر خیر رفته بودیم شهر ساحلی مِلاکا؛ مهد تمدن و تاریخی ترین نقطه ی مالزی؛ حالا این که عرض می کنم تاریخی شما به قیاس از پیشینه تاریخی ایران زیاد  فلاشبکهای طولانی نزنید در ذهنتان، که مراد از پیشینه ی تاریخی چهار صد پانصد سال ناقابلی بیشتر نیست. علی القاعده داستان کشف مالزی هم زیاد پیچیده نباید باشد: شاهزاده ی سوماترایی  به نام «پارامِسوارا» با کشتی لابد تفریحی اش به سواحل ملاکای فعلی می رسد و احتمالا دلش هوای ماندن می کند. و از آنجایی که طبق روایات کشتی اش را در بدو ورود به درختی به نام ملاکا می بندد، سرزمین مکشوفش را هم به همین سیاق ملاکا می نامد. بعد ها پرتغالی های استعمارگر طبق عادت مالوفشان به آنجا هم سری می زنند و مالایی ها را هم به سیاق خیلی ممالک دیگر مورد تلطیف قرار داده و در آنجا حکومت مستعمراتی تشکیل می دهند و نتیجتا با مالایی ها مهرورزی کرده و به سبک خودشان  تخم و ترکه ای از خود به جای می گذارند. این می شود که آثار باستانی مِلاکا هم بیشتر همان یادگار دوران حکمرانی پرتغالی هاست. یادگارهایی همچون توپخانه ها و قلعه ها و کلیساهایی به سبک دوران کلونیال پرتغالی و برج و بارویی نه چندان مجلل برای فرماندهی و قاعدتا چشمان آبی ای که هنوز هم بعد از گذشت قرن ها چون نگینی بر چهره ی ساکنان ملاکا می درخشد.

پیشتر عرض کردم یکی از دلایل سفر انجام امری خیر بود، و این بار بیراه نیست اگر این امر خیر در ذهنتان وصلتی را تداعی کند، بله رفته بودیم از برای فراهم کردن مقدمات یک وصلت؛ آن هم چه وصلتی ، یک وصلت کاملا همجنسگرایانه. حکایت از این قرار است که با هیئتی ایرانی رفته بودیم مِلاکا را برای ولایتمان به خواهر خواندگی خواستگاری کنیم، فلذا سفر پر بود از دیدارهای رسمی؛ دیدارهای رسمی ای که به رسم ملاقات های کاری مالایی ها بخش عمده اش را بخور بخور تشکیل می دهد. خلاصه که در این سفر نه تنها اندکی در تاریخ و پیشینه و فرهنگ مالزی تجسس کردیم و مقدمات وصلتی را فراهم آوردیم بلکه به تلافی این چند روز گذشته که گرسنگی امانمان را بریده بود با اطعمه و اشربه ی مالایی شکمی از عزا در آوریدم فلذا تا اطلاع ثانوی گوش شیطان و معاند کر رستگاریم!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :