اما صبر که بره می دهم جزای تو

این درست که زندگی ما هیچ نظم و نظامی نداره و شب و روزش یکیه؛ این درست که غالبا شیفت کاریمون به شیفت کاری جغد نزدیکتر است تا ساعت کاری آدمیزاد وصبح ها نباید کارت حضور و غیاب در شکاف هیچ کارت خوان بی صاحبی فرو کنیم؛ درست که ما خیلی آدم با حال و خوش مشرب و با ملاحظه و مودب و خنگ و مأخوذ به حیایی هستیم؛ صحیح که هر شب وقتی پامون رو به ملافه و منسوجات همخانواده آغشته می کنیم همه ی خوابهای جهان از کفمون پر میکشه و خوابی بر چشممون نمی مونه؛  درست که ما پنج ساعت پنج ساعت ما تحتمون رو از صندلی کارمون تکون نمی دیم و یه بند پشت این ماسماسک نشستیم و کیبرد فرسایی می کنیم، صحیح که الان  که روی تختمان راحت و آسوده خوابیدی ما داریم از این بی خوابی اجباری به بهترین نحو ممکن استفاده می کنیم و به اسافل اعضامان هم نیست که اکسیژن جیره بندی شده ی اتاقمان را با ما شریک شدی، اما به شرافت نداشته ی همه ی مردم آزاران جهان قسم بعضی وقتها ساعت چهار و نیم نصفه شب شانه های آدمیزاد بد جوری هوس تشک می کند، مهره های کمر آدمیزاد گهگاهی بعد از این همه ساعت نشستن با صندلی غریبی می کند. ما که عین خیالمان هم نیست اما به سبیل شهرام ناظری که الان دارد توی گوشمان "اندک اندک" می کند این رسمش نیست!

* عنوان، از ترانه ی آی شیاد فریدون فروغی

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :