از بزدلی و ریا

یکبار در راستای پروژه های متلک پرانی بهش گفته بودیم که ما واقعا نفهمیدیم چه حکمتی در کار توست که تو سه ساعت تمام سازت رو کوک می کنی که فقط سه دقیقه تمرین کنی؟

متلکها ادامه داشت تا اینکه بالاخره دوزاری اش ظاهرا افتاد و مثل بچه ی آدمیزاد آمد و پرسید: "راستی این صدای ساز من که اذیتتون نمی کنه؟" و ما در کمال بزدلی و حماقت جواب دادیم: "نه، نه، چه اذیتی، اتفاقا خیلی هم لذت می بریم" و باز تا پشتش را به ما کرد شروع کردیم به مسخره کردنش و غر و لند کردن و دعا برای قطع همه ی گامهای ماینور و ماژور عالم...

دیروز دو باره از پس یک تمرین چندین ساعته وقتی دیدیم با گلدان کاکتوس پلاسیده اش از اتاق آمده بیرون شیطنتمان گل کرد و شروع کردیم به افاضات که "هان اگر کوه هم به جای این کاکتوس بی نوا تو اتاقت بود می پلاسید و خوشا به حال کاکتوست که از اون جهنم جست و اینها..."

حالا غلط نکنم نشسته دارد حین آرشه کشیدن توی دلش بهمان می خندد که ای ترسو های بی وجود که شهامت نداشتید حرفتان را رک و راست بزنید، آنقدر این آرشه را روی زه می کشم تا ریشه تان مثل کاکتوسم بخشکد!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :