آدمیزاد است دیگر

آدمیزاد است دیگر، یک روزهای صفحه ی ذهنش آنقدر پر می شود از خالی که دیگر جا برای هیچ فکری، حرفی، حدیثی یا کاری باقی نمی ماند. آدمیزاد است دیگر یک روزهای بزرگترین انگیزه اش می شود تا ته سر کشیدن شوکران آن روز. آدمیزاد است دیگر یک وقتهایی آنقدر تلخ است که همه ی تراوشاتش هم بوی لجن می دهند، تراوشات که می گویم شما از بزاق دهان و عرق و کوفت و زهر مار حساب کنید تا تراوشات ذهنی. آدمیزاد است دیگر یک روزهایی آنقدر از خودش بدش می آید که دلش می خواهد هیچ چیزی خلق نکند ،  هیچ ردی از خودش بر جای نگذارد، چیزی ننویسد، غذایی نپزد، ترجمه نکند، اصلا دلش می خواهد با کسی حرفی نزند مبادا دنیا لجن مال شود.. آدمیزاد است دیگر یک وقتهای حالش از زندگی به هم می خورد.

 

پی نوشت: یادم باشد حالم که بهتر شد بروم این "آدمی زاد است دیگر ها را " شماره دار کنم، حس می کنم می شود این سریال را همچنان کشش داد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :