از سرگشتگی

آلفونسو فوئن مایر در باب سرگشتگی گارسیا مارکز به ویلیام فاکنر در کتابCrónicas sobre el grupo de Baranquilla نقل می کند که "گابوی بیست و دو ساله چنان غرق آثار فاکنر بود که در برهه ای واقعا دچار شکی آمیخته با حیرت می شد، این حیرت را به دوستانش منتقل می کرد و به آنها می گفت  ̕می ترسم عاقبت مشخص شود که فاکنر فقط یک استاد خطابت است که همه ی ما را اسیر دام کلماتش کرده است.̔" نشسته ام دارم با خودم فکر می کنم گابو ی بیست و دو ساله شاید فکرش را هم نمی کرد روزی یک نفر در کیلومترها آن طرف تر از آرکاتاکا، مفتون و سرگشته و اسیر دام کلمه های خودش شود، که یک نفر در همان عرض جغرافیایی اما در نصف النهاری دیگر این سرگشتی را پوستر کند و بچسباند به دیوار، که شبها خواب ماکوندو ببیند، که در خواب و خیال راه بیافتد دنبال جوی خون خوزه آرکادیو تا به اورسولا برسد... که یک نفر مثل خودش بترسد از این سرگشتگی...

 

پی نوشت: موضوع تز قبلی با توجه به کوچ اجباری سوپروایرز پیشین یتیم ماند؛ حالا دوباره افتاده ایم به تکاپو برای انتخاب موضوع؛ گمانم برای اینکه عروسِ کلمبیایی را به سرزمینهای انگلیسی زبان بکشانیم تا مقبول دپارتمان افتد، باید مقدمات وصلتش را با جناب فاکنر فراهم کنیم. شاید «یوکناپاتافا» جای خوبی باشد برای این وصلت...کسی چه می داند!

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :