خداحافظی

تا بودم همین بودم، غزل رفتن که ساز میشد، باید می رفتم! اسم خداحافظی که میامد باید جل و پلاسم رو جمع می کردم. تا بودم همین بودم، باور کنید. حتی آخر مهمانی های دسته جمعی فامیل که ریش سفید جمع عصایش را به نشانه ی ختم جلسه به زمین می کوبید؛ فاصله ی صدور فرمان رفتن و سوار ماشین شدن را به سختی تاب می آوردم. حالم از خداحافظی های کشدار ایستاده ی توی راهرو به هم می خورد. باورکنید تا بوده همین بوده من از اولش هم وقتی اسم خداحافظی می آمد نه از شوق رفتن، بلکه از بیم ماندن، از کش آمدن لحظه ها منزجر بودم...

بعد التحریر: اتفاق خاصی نیافتاده. این پست فقط احساسم از لحظه ی خداحافظی رو بیان میکنه!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :