غمین و تنها که منم

شما خودتان را بگذارید جای من، فرض کنید بعد از دو سال قرار بوده خواهرکتان را خوشحال کنید، مادرتان را بعد از مدتها پذیرا شوید و برای یک بار هم که شده شما میزبان پدر باشید نه پدر میزبان شما؛ شما خودتان را بگذارید جای من، تصور کنید از دو ماه پیش مدام حرص و جوش خورده اید که خانه مان کوچک است، قاشقهامان لنگه به لنگه اند، سیفون دستشویی هر از چند گاهی بازی در می آورد، شیر حمام چکه می کند، پرده ی اتاق همان پتو مسافرتی رنگی رنگی ای هستند که خاله فرستاده، بعد رفته باشید یکی یکی همه ی این خرده ریزها را خریده باشید، خرابی ها را تعمیر کرده باشید، اتاقتان را با همخوانه ای جان عوض کرده باشید، انبان یخچال را تا خرخره پر کرده باشید؛ برنامه ی سیاحتی نوشته باشید؛ از سه روز قبلش در خانه حکومت نظامی و مقررات آمد و شد اعلام کرده باشید که از امروز دیگر در این خانه فلان و فلان و فلان ممنوع و دمپایی اینجا از آنجا جداست و مهمان دعوت کردن قدغن و قس علی هذا؛ حتی شب قبلش همه ی خانه ای را که در و دیوارش برق افتاده را برای محکم کاری تجدید جارو کرده باشید؛ تصورش را بکنید که خسته و کوفته فارغ از کارِ خانه، ساعت یک نیمه شب، که قرار است پنج ساعت بعدش عازم فرودگاه شوید در حالت نیمه استریپ، تازه یکی از پاهای دردناک از خستگی را داخل حمام گذاشته اید که بروید دوشی یگیرید، سر و صورتی صفا دهید  در حالی که بالاخره تصمیم قاطع را هم گرفته اید که از ترس خواب ماندن شب را نخوابید، آنوقت یک دفعه تلفنتان زنگ بخورد و خاله ی مربوطه تان با صدای بغض گرفته اعلام کند که "اومم.. اهم... هووم.. بببین... نگاه کن، نمی خواد بری فرودگاه خاله جان" و شما تا جمله ی خاله جان به آخر برسد گذشته از احتمال سقوط هواپیما که این روزها چندان هم بعید به نظر نمی رسد،ا ز لحظه ی مرگ تک تک سالمندان و جوانان آرتیستِ مستعدِ تصادفِ فامیل، تا مراسم چهلمشان را پیش چشمتان تصور کرده باشید، آنوقت خاله جانتان بگوید که پاسپورتشان مشکل داشته و همگی با دیده ی گریان برگشته اند ولایت! آنوقت شوهر خاله ی مربوطه برای ماله کشی بغض خاله بخواهد گوشی را بگیرد و افاضات از سر کند و ...شما خودتان یک لحظه فکرش را بکنید، خودتان بگذارید جای من انصافا حالتان گرفته نمی شود؟ انصافا بغضتان نمی گیرد؟

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :